از آن صبح دلنشین که گام های استوارت دیوارهای شیشه ای دلم را فروریخت، هنوز متحیرم که چگونه ناگهان «تو» مهمان ناخوانده ام شدی و «من» تمام قلّک های احساسم، «تمامشان را» شکستم تا با تمام هستی ام پذیرای تو باشم!
از آن صبح نقره ای رنگ بود که دانستم مرز میان من و تو، تنها یک خط است: «خطّ تقارن!»
تو نیمه ی دیگر جان من بودی که سرگردان یافتنت بودم! همان نیمه ی پنهانی که شب ها و روزهای گذشته، به پر کردن قلّک هایم برای او گذشته و من بی خبر از این سرنوشت، خود را به رویارویی با حسّی از جنس بهشت نوید می دادم.
پیش از آنکه فرشته وار بر کویر وجودم پا گذاری، تو را رؤیایی بدیهی و زلال می پنداشتم. اما اکنون ایمان دارم که یک حقیقت سهل ممتنعی: خواستنِ خواستنی تر از تو، مرا تصور نمی شود و سیراب کردن دریای دلت برایم دشوار است!
گاه با خود می نالم:
شاید هنوز بالهایم برای پرواز در آسمان چشمانت ناتوانند. شاید من، رؤیای شیرین پرواز را زود تعبیر کردم.
شاید هنوز کوچکم برای هضم وسعـت آبـی نگاه تو و شاید.... شاید من، تو را زود آرزو کردم!
شاید...
اما هر چه هست، می دانم که به قول شاملو: فراسوی مرزهای تنت دوستت می دارم.
و ای کاش می شد که به حرمت این وسعت بیکران، تنها و تنها «یک لحظه» سکوت نگاهت را بشکنی!
نوشته شده در یکشنبه 16 فروردین1388ساعت
18:41 توسط قاصدک نقره ای| |

