تبليغاتX
قاصدک نقره ای
قاصدک نقره ای

از آن صبح دلنشین که گام های استوارت دیوارهای شیشه ای دلم را فروریخت، هنوز متحیرم که چگونه ناگهان «تو» مهمان ناخوانده ام شدی و «من» تمام قلّک های احساسم، «تمامشان را» شکستم تا با تمام هستی ام پذیرای تو باشم!
از آن صبح نقره ای رنگ بود که دانستم مرز میان من و تو، تنها یک خط است: «خطّ تقارن!»
تو نیمه ی دیگر جان من بودی که سرگردان یافتنت بودم! همان نیمه ی پنهانی که شب ها و روزهای گذشته، به پر کردن قلّک هایم برای او گذشته و من بی خبر از این سرنوشت، خود را به رویارویی با حسّی از جنس بهشت نوید می دادم.
پیش از آنکه فرشته وار بر کویر وجودم پا گذاری، تو را رؤیایی بدیهی و زلال می پنداشتم. اما اکنون ایمان دارم که یک حقیقت سهل ممتنعی: خواستنِ خواستنی تر از تو، مرا تصور نمی شود و سیراب کردن دریای دلت برایم دشوار است!
گاه با خود می نالم:
شاید هنوز بالهایم برای پرواز در آسمان چشمانت ناتوانند. شاید من، رؤیای شیرین پرواز را زود تعبیر کردم.
شاید هنوز کوچکم برای هضم وسعـت آبـی نگاه تو و شاید.... شاید من، تو را زود آرزو کردم!
شاید...
اما هر چه هست، می دانم که به قول شاملو: فراسوی مرزهای تنت دوستت می دارم.
و ای کاش می شد که به حرمت این وسعت بیکران، تنها و تنها «یک لحظه» سکوت نگاهت را بشکنی!


نوشته شده در یکشنبه 16 فروردین1388ساعت 18:41 توسط قاصدک نقره ای| |