تبليغاتX
قاصدک نقره ای
قاصدک نقره ای

به نام خدا

ماه رمضان هم از راه رسید. امیدوارم فرصتهای این ماه رو از دست ندیم.
در این ماه عزیز نیازمندان به دعا رو فراموش نکنید.

1. می گفت:
برای زیارت امام رضا (ع) + شرکت در مراسم عروسی اقوام، رفته بودیم مشهد و بعدش، سر راه رفتیم شمال. حدود سی نفر بودیم و دنبال یه جای مناسب می گشتیم تا بالاخره پیدا شد. اما داشتیم سر قیمتش چونه می زدیم که پسر عمه ام گفت: تا شما به توافق برسید و وسایل رو جابجا کنید، من می رم نماز بخونم. صاحب ویلا که این حرف رو شنید، رو کرد به من و پرسید: ببخشید، شما نماز می خونید؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!
گفتم: بله آقا... ما همه مون نماز می خونیم! چه طور مگه؟؟؟؟؟؟؟؟ گفت: هیچی! فقط کمی برام عجیب بود. آخه اکثریت قریب به اتفاق اونایی که میان اینجا، مقید به دین و نماز نیستند و ..... حالا که شما اهل نماز هستید، اینجا رو به کمتر از نصف قیمت هم بهتون اجاره می دم!!!
{ارجاع حدیثی به: همین وبلاگ- پست نیمه شعبان- بند الف- حدیث شماره 3.}

2. می گفت:     
ضمن طرح ارتقای امنیت اجتماعی، دختری رو دستگیر کردیم. به خانواده اش که خبر دادیم، پدرش اومد و گفت: من اجازه نمی دم دخترم رو جایی ببرید یا حبس کنید و.... اصلاً من خودم دوست دارم که دخترم این جوری باشه و به دیگران هیچ ربطی نداره. من «خودم» دوست دارم دخترم اینجوری باشه!
{پرانتز ضرب المثلی: قدیما می گفتن پسر کو ندارد نشان از پدر..... اما این بابا ثابت کرد دختر کو ندارد نشان از پدر هم صادقه!!!}

3- می گفت:
ترم اول که رفت دانشگاه و در معرض امواج سهمگین اونجا قرار گرفت، باز همچنان نمازش پابرجا بود.
یکی دو ترم که گذشت، کم کم حال و حوصله اش تحلیل رفت و نماز صبحش رو تعطیل کرد!
بعد از سال دوم نمازاشو یکی بود یکی نبود می خوند و بعد از مدتی هم .... تبدیل شد به غیر از خدا هیچ کس نبود!  
و...... وقتی فارغ التحصیل شد ضمناً {به خیال خودش} یه روشنفکر با کلاس!!! هم شده بود که سجده در مقابل خداوند رو مایه کسر شأن خودش می دونست و حرف از خدا و دین رو عقب موندگی تلقی می کرد!
{ارجاع حدیثی مجدد به: همین وبلاگ- پست نیمه شعبان- بند الف- حدیث شماره 3.}

4- می گفت:
من دوست ندارم وقتی بچه هام هنوز سنشون کمه، بهشون سخت بگیرم. دوست دارم آزاد باشن و خودشونو مقید به چیزی ندونن. دوست دارم وقتی خودشون حوصله و درک لازم رو پیدا کردند متوجه دین و فروعاتش بشن. من دوست ندارم به بچم بگم نماز بخون. هر وقت لازم بشه خودش می فهمه که باید نماز بخونه!
{نکته انتقادی: این آدم، همین آدم، همین آدم، همون بچه شو اجبار می کرد که هفت روز هفته، از کله سحر تا سرخی غروب، بره فلان کلاس و بهمان باشگاه و آموزشگاه و نمایشگاه! و این اجبار و اکراه به حدی بود که بچه بدبخت حاضر بود به جای اون همه کلاس و آموزش جورواجور، حبس با اعمال شاقه رو تحمل کنه!!!}

5- می گفت:
با مطب پزشک متخصص.... تماس گرفتیم تا بینیم چه ساعتی می تونیم با دکتر ملاقات کنیم و درباره بیماری مادرمون صحبت کنیم. ماه رمضان هم بود. تماس که گرفتم، خانم منشی گفت: دکتر الان رفته برای ناهار!!!!!!!! بعداً تماس بگیرید.

6- می گفت:
یکی از پزشکان حاذق کشور در زمینه مغز و اعصاب می گفت: کسی که پزشک باشه، اما خدا رو قبول نداشته باشه یا دستوراتش رو زیر پا بذاره شرف و انسانیت نداره!

7-
خاتمه ادبی:
با هر بهـانه و هــوسی عاشقت شده است
فرقی نمی کند چه کسـی عاشـقـت شده است
چیـــزی ز مـــــاه بودن تو کــم نمی شود
گیرم که برکـه ای نفســی عاشقت شده است
ای سیب ســـرخ غلت زنــان در مسـیر رود
یک شهر- تا به من برسی- عاشقت شده است
پر می کشــی و وای به حـــال پـــرنده ای
کز پشت میله قفســـی عاشقـــت شده است
آیــینـــه ای و آه که هرگــــــز بـــرای تو
فرقی نمی کند چه کســـی عاشقت شده است
«فاضل نظری»

8- تمّـــت!

 

نوشته شده در دوشنبه 11 شهریور1387ساعت 23:54 توسط قاصدک نقره ای| |