تبليغاتX
قاصدک نقره ای
قاصدک نقره ای

بسم الله الرحمن الرحیم

اللهم صلّ و سلّم و زِد و بارِک علی صاحب دعوه النبویّه و الصوله الحیدریّه و العصمه الفاطمیّه و الحلم الحسنیّه و الشّجاعه الحسینیّه و الغیره العباسیّه و العباده السّجادیّه و العلم الباقریّه و الآثار الصّادقیّه و الکظم الکاظمیّه و الکرامه الرضویّه و الجود الـتقویّه و النّقاوه النقویّه و الهیبه العسکریّه و الغیبه الالهیّه علی صاحب العصر و الزمان مولانا حجّه بن الحسن العسکری «روحی و ارواح العالمین لتراب مقدمه الفدا».

الف)
1- به راستي كه علم ما بر اوضاع شما احاطه دارد و هيچ چيز از احوال شما بر ما پوشيده نيست.( امام مهدي «عج» - بحار 53 . 175).
2- نادانان و كم خردان شيعه و كساني كه پروبال پشه از دينداري آنها برتر و محكم تر است، ما را آزار مي دهند.( امام مهدي «عج» -  احتجاج 2 . 474).
3- ظهور مهدي «عج» هنگامي است كه مرگ فقهاي راستين، يكي پس از ديگري فرارسد و امّت محمد «ص» نماز را ترك كنند.( امام علي «ع» - بحار 52 . 158).
4- خداوند در لوح فاطميه فرموده است: اي فرشته هاي من! اي آسمان هاي من! اي ستاره هاي من! اي زمين من!..... من به دست قائم«عج»، انتقام خون حسين «ع»‌ را مي گيرم.( امام صادق «ع»- اصول كافي 3. 590).
5- امام صادق «ع» در مورد امام مهدي «عج» مي فرمايند: هر كجا باشيد او چون مهر تابان بر شما طلوع مي كند. پس هرگز در حق او ترديد به خود راه ندهيد. (بشارة الاسلام – ص 153).

ب)
سلیمانا! نگاهــــی گاه گـاهی سوی مــوران کن
گدای بی سر و پا را سراپا غـــرق احسـان کن
الا ای مونـس دل ها طبیــب قلب ها مهـــــــدی
بیا و درد های کهنــــــه ما را تــــو درمـان کن
گیاه خشک اگر باران نبــارد تشنــــه می میـرد
و ما لب تشنه ایم ای ابر رحمـت باز باران کن

ج)
- رسول خدا«ص» فرمودند: هر کس بمیرد و امام زمان خود را نشناسد به مرگ جاهلیت مرده است.
- امام محمدباقر«ع» فرمودند: هر کس با معرفت و شناخت امامش بمیرد، پیش یا پس افتادن امر ظهور به او هیچ ضرری نمی رساند. کسی که با معرفت امامش بمیرد مانند کسی است که با حضرت قائم«عج» در خیمه اش بوده است.
آقایم! مهدی جان:
وقتی دلم به سوی تو مایل نمی شود
باید بگویـــم اسم دلــم دل نـــمی شود
میلاد تو را نمی دانم تبریک بگویم یا....! من، من، من.... که حتی 17 رکعت نماز واجبم را با اکراه و بی توجه می خوانم و از کارهای ناپسند و حتی گناهانم به خاطر رضای تو نمی گذرم... من که در راه شناخت و ادای حق معرفتت حتی تلاشی نمی کنم، نمی توانم.... نمی توانم ادعای انتظار تو را داشته باشم.
من حتی به اندازه دعاها و ادعاها و گفته ها و نوشته ها هم به تو خوبی نکردم. پس منتظری راستین برایت نیستم. از تو شرم دارم آقایم!
گفتم شبی به مهــــدی از تو نگاه خواهم
گفتا که من هم از تو تـرک گنـاه خواهم
مولایم! انگار حتی بعضی نامهای دوست داشتنی ات هم گویای غربت تو هستند:
- بقیه الله
- حجت
- خلف صالح
- قائم
- م ح م د ( بردن این نام پیش از ظهور حضرت، حرمت دارد.)
- مهدی
- منتظر ( به فتح ظاء)
- ماء معین
- شرید ( به معنای رانده شده از خلق .... که نه او را شناختند و نه قدر وجودش را دانستند!)
- غریم ( به معنای بدهکار یا طلبکار.... حضرت به خاطر تقیه خود را پنهان می کنند، همانند بدهکاری که خود را پنهان می کند!)

راستی، مهدی جان! ویژگی ها و توصیف شمایل نازنینت را که می خوانم دلم می لرزد.... تو در نهایت خوبی و زیبایی هستی. یوسف مصر کجا و عزیز زهرا کجا؟؟؟
بالای تخـت یوســف کنعـان نوشته اند
هر یوسفی که یوسف زهـرا نمی شود

« یا رب الحسین بحق الحسین اشف صدر الحسین بظهور الحجّه»
ای که از خلق جهان روی نهان ساخته ای
زندگی بی تو کجا بهـر بشر شیرین است؟
تلخــی شـام فــــــراق و غــم تنهایــــــی ما
به امیدی که بیایی تو ز در، شیــرین است
بهر خونخــواهی خـون پــــدر خود بشتاب
طلــب خون پــدر بهــر پســر شیرین است

نوشته شده در شنبه 26 مرداد1387ساعت 16:9 توسط قاصدک نقره ای| |
به نام خدا

روزی از روزها برای تماشای طلوع خورشید زودتر از معمول از خواب بیدار شدم.
زیبایی آفرینش خداوند خارج از توصیف بود. همان طور که نگاه می کردم خدا را به خاطر آفرینش آن همه زیبایی می ستودم.
ناگهان در آن حال حضور پروردگار را در قلبم احساس کردم.
از من پرسید: آیا دلباخته ام هستی؟ پاسخ دادم: بلی. تو صاحب اختیار من هستی.
پرسید: اگر نقص عضو داشتی باز دلباخته ام می شدی؟ از این سؤال مبهوت شدم. نگاهی به دست و پایم انداختم و با خود فکر کردم که اگر این اعضای سالم را نداشتم چه کارها که قادر به انجامشان نبودم. پاسخ دادم: خدایا در آن حال همچنان دلباخته ات می شدم.
پرسید: اگر نابینا بودی باز هم آفریده های مرا ستایش می کردی؟ در آن حال به یاد نابینایانی افتادم که در دل خدا را دوست دارند و مخلوقاتش را تحسین می کنند. چگونه می توانستم بدون دیدن او را تحسین کنم؟ گفتم: تصورش برایم دشوار است. اما همچنان دلباخته ات می شدم.
باز پرسید: اگر ناشنوا بودی باز به کلامم گوش می سپردی؟ چگونه می توانستم ناشنوا باشم و سخن ها را بشنوم؟ دریافتم که شنیدن کلام حق با گوش جان ممکن است. پاسخ دادم: دشوار بود. اما همچنان به کلامت گوش می سپردم.
باز پرسید: اگر لال بودی باز ذکر مرا بر زبان جاری می ساختی؟ چگونه می توانستم بدون صحبت کردن ذکر خدا را بگویم؟ اما دریافتم که ذکر خدا با حضور قلب صورت می گیرد نه با زبان. گفتم: اگرچه نبودن صوت و صدا دشوار بود، اما همچنان ذکر تو را می گفتم.
خدا از من پرسید: آیا حقیقتاً مرا دوست داری؟ در کمال اراده و شجاعت گفتم: بلی، تو را دوست دارم. با خود اندیشیدم که به خدا پاسخی به حق داده ام.
اما خدا پرسید: اگر مر ادوست داری پس چرا نافرمانی و گناه می کنی؟ گفتم: چون انسانم و بری از خطا نیستم.
گفت: پس چرا هنگام راحتی و آسایش از من دوری و هنگام سختی ها به سراغم می آیی؟ چرا فقط در لحظات نیاز مرا می جویی؟؟؟؟ و ....
تنها پاسخم باران اشک بود که پهنای صورتم را پوشانده بود.
گفت: چرا از من شرمساری؟ چرا حس تعلق به مرا در خود نمی پرورانی؟ چرا در آن زمان که وقت عبادت را معین کرده ام بهانه می تراشی؟ این زندگی بزرگترین موهبت من به بندگان است. موهبت را تباه نکنید. به شما تفکر عطا کردم که مرا بجویید و بشناسید. کلامم را بر شما آشکار ساختم، اما از آن بهره ای نبردید و....
حال آیا به راستی مرا دوست دارید؟؟؟
پاسخی نداشتم. چگونه می توانستم پاسخ دهم؟ هیچ عذری نداشتم. هیچ گاه آن چنان جانکاه گریه نکرده بودم. چگونه توانسته بودم آنقدر از خدا غافل شوم؟؟؟
در حالی که با تمام وجود گریه می کردم پرسیدم: خدایا من بنده قدرناشناس تو هستم. پس چرا باز مرا دوست داری و گناهانم را می بخشی؟
گفت: من رحمانم. خطای خطاکاران را می بخشم. تو مخلوقم هستی. هیچ گاه تو را رها نمی کنم. هرگاه شکست می خوری یاریت می کنم. وقتی در رنج می افتی کمکت می کنم.
بدان که تا آخرین روز حیاتت با تو هستم و دوستت دارم.
از او پرسیدم: چقدر مرا دوست داری؟
گفت: به آن میزان که از درک تو خارج است. آنقدر که اگر بدانی، از شوق جان می سپاری!

نوشته شده در جمعه 11 مرداد1387ساعت 15:54 توسط قاصدک نقره ای| |