برادر! تو رفتی و ما همچنان در کار ساختن تمدن های بزرگ، فتح های نمایان و افتخارات عظیم بودیم. به دهات و روستاهایمان می آمدند و چون چهارپایانمان می گرفتند و می بردند و به کار ساختن گورهاشان می گماشتـند که اگر در ضمن کار تحمل مان پایان می گرفت چون سنگی در بنا می نشستیم و اگر می توانستیم کار را به پایان بریم، شکوه و عظمت و افتخار بنا به نام کسی دیگر ثبت می شد و از ما حتی نامی در خاطره ای نمی ماند! گاهی ما را به جنگ می بردند و مادران و پدران پیر و شکسته مان، چشم انتظارمان می ماندند و انتظارشان هرگز پاسخی نمی یافت. این جنگ ها به قول دانشمندی عبارت بود از جنگ دو گروهی که با هم می جنگیدند، بدون اینکه همدیگر را بشناسند و برای کسانی که با هم نمی جنگیدند، اما هم را می شناختـند! اگر شکست می خوردیم داغ و دردش را پدران و مادرانمان و روستاهای متروک و مزارع خرابمان تحمل می کردند و اگر پیروز می شدیم افتخار و قدرت نصیب کسانی دیگر می شد. برادر! بعد از تو تحولی بزرگ پدید آمد. فرعونها، قدرتمندان و زورمداران تغییر تفکر دادند و ما خوشحال شدیم. آنها معتقد بودند که روحشان جاوید است و همواره پیرامون قبرهاشان می چرخد و اگر جسد سالم بماند روح ارتباطش را با جسد حفظ می کند و در پی این عقیده بود که ما را و شما را مجبور می کردند تا بر گورشان این بنای عظیم را بنا کنیم. و این ها روشنفکر شدند و دیگر به مرگ نیندیشیدند و آن عقیده کهنه را رها کردند و ما مژده بزرگی شنیدیم: نجات از ساختن این گورها و آوردن هشتصد میلیون سنگ از هزار کیلومتری و روی هم چیدن و.... اما برادر! این یک شادی ناپایدار و زودگذر بود. زیرا بعد از رفتن تو باز هم به دهات ما ریختند و به بیگاریمان کشیدند. باز هم بر پشت و شانه هامان سنگ های عظیم را حمل می کردیم، اما نه برای گورهاشان، که برای قصرهاشان.... برادر! دیگر بار در کام ناامیدی بودیم که امیدی به ماندنمان خواند! پیامبران بزرگ برخاستـند: زرتشت بزرگ، مانی بزرگ، بودای بزرگ، کنفوسیوس حکیم، لائوتسوی عمیق و .... اما برادر! این مبعوثین خدایان، از خانه بعثـتـشان فرود می آمدند و بی هیچ اعتنایی به ما و بی هیچ نام و یادی از ما، راهی کاخ و قصری می شدند.... کنفوسیوس حکیم، که آن همه از جامعه و انسان می گفت و باور کردیم، دیدیم که به وزارت رفت و ندیم شاهزادگان چین شد! و بودا که خود شاهزاده بزرگ بنارس بود از همه ما برید و در درون خود برای رفتن به نیروانا – که نمی دانم کجاست – ریاضت های بزرگ و اندیشه ای بزرگ آفرید! و زرتشت در آذربایجان مبعوث شد و بی آنکه با ما تازیانه خوردگان سخنی بگوید به بلخ شتافت و در سلامت دربار گشتاسب از ما برید! و مانی از نور گفت و به ظلمت تاخت و روشنی را در گوش ما زندانیان ظلمت ظلم، زمزمه کرد. گفتیم اینک اوست که نجاتمان را می خواند. اما گفتار روشنش را در کتابی پیچید و به شاپور ساسانی هدیه کرد و در تاجگذاری خطبه خواند و افتخارش همه این شد که در رکاب شاپور، هند و بلخ را گشت! برادر! تو قربانی این بناهای بزرگ بر گور شدی و من قربانی این قصرهای عظیم! ... ... و بعد.... روحانیون رسمی، موبدان، کشیشان و ..... . . . اما برادر! ناگهان خبر یافتیم که مردی از کوه فرود آمده و در کنار معبدی فریاد زده است: من از جانب خدا آمده ام...... به او ایمان آوردم. چرا که همه برادرانم را گرد او دیدم: بلال: برده برده زاده ای از حبشه – سلمان: آواره ای به بردگی گرفته شده از ایران – ابوذر: درمانده گمنامی فقیر از صحرا. باور کردم و ایمان آوردم. چرا که کاخش چند اتاق گِلی بود که خودش در کشیدن گِل و خاکش شرکت کرده بود و بارگاه و تختش تکه چوبی بود انباشته از برگ خرما! و تا بود، چنین بود و مُرد! ناگهان دیدم برادر! شمشیرهایی که بر سینه هاشان آیات جهاد حک شده بود و معابدی که سرشار از سرود و نیایش «الله» بود و مأذنه هایی که اذان توحید می گفت و چهره های مقدسی که به نام خلافت و به نام امامت و در ادامه سنت آن پیام آور، دست اندر کار بودند و ما را به بردگی و قتل عام گرفته بودند، پیش از من کسی دیگر را قربانی مظلوم این شمشیرها و محراب ها کردند: علی «ع»! ****** ما اکنون به ظاهر برای کسی بیگاری نمی کنیم، آزاد شده ایم، بردگی برافتاده است. اما به بردگی بدتر از سرنوشت تو محکوم شده ایم: اندیشه ی ما را برده کرده اند، دلمان را به بند کشیده اند و اراده مان را تسلیم کرده اند و ما را به عبودیتی آزاد گونه پرورده اند، آزادی ِ مصرف و عشق به برخورداری و خودپرستی. از دورن و از دل ما، ایمان به هدف، مسئولیت انسانی و اعتقاد به مکتب را پاک برده اند! و اکنون برادر! ما در برابر این نظام های حاکم کوزه ای خالی زیبایی شده ایم که هر چه می سازند، می بلعیم. اکنون به نام فرقه، به نام خون، به نام خاک و به نام خود او و مخالف او قطعه قطعه می شویم تا هر قطعه ای لقمه ای راحت الحلقوم دهانشان باشیم! تفرقه! تفرقه!..... ×××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××× « بخشی از نامه ی معلم و مجاهد نستوه، دکتر علی شریعتی، به یک برده» سپاس خدایی را به جای آرید که به خاطر عظمت وجود و جلوه ی نورش، هر آنچه در آسمانها و زمین است، خواهان ره یافتن به سوی او هستند و در این میان تنها ما وسیله ی تقرب به او و بندگان برگزیده و پایگاه تقدیس و تنزیل او و حجت او در غیبت و نهان و وارث پیامبران اوییم. یا حق به نام خدا
۱. سلام به دوستان خوبم. چه خبرااااااااااااا؟؟؟؟ بنده که روز دششششششششوااااار انتخاب واحد رو گذروندم ۲. می گفت: من لباسای مهمونی مو زیاد نمی شورم!!!!! اما امروز من می گم: دیگه لازم نیست ادکلن خرج کنید. از این به بعد لباسا رو بار شیر بشورید، بله،شیر!!!! چون یارانه ی پودر لباسشویی از این به بعد به شیر تعلق می گیره!!!!!! به خاطر همینه که پودر لباسشویی هم بعد از بنزین و سکه بهارآزادی و برنج! تبدیل شد به کالا و جنسی نایاب! کالای بعدی که بازار سیاه پیدا می کنه، چیه به نظرت؟؟؟؟؟؟ * من به شخصه اگر به جای عموم مردم بودم اون کالاها رو نمی خریدم. اما چون مردم بیشتر حمله می کنن واسه خرید، وضع اینی می شه که می بینیم!!! وخیییییم....ضخیم!!! همین یا حق 
«به نام شنوایی که ناگفته های ما را می شنود!»
(حضرت زهرا "س"- شرح ابن ابی الحدید، 211/16)
*****************************************************
1. ایام شهادت جانسوز حضرت زهرا(س) و رحلت فرزند پاکش امام خمینی(ره) رو تسلیت می گم.
از خدا می خوام که بتونیم ادامه دهنده ی راهشون باشیم.
با خودم فکر می کنم حضرت زهرا(س) الگوی ماست. اما انگار این روزها این موضوع فقط یه شعاره و بس! کاش بتونیم باعث سرافرازی ایشون باشیم، نه مایه ی آزار و....
2. هر سال در چنین روزهایی، فقط چند روز تعطیلی پشت سرهم، برای من جلب توجه می کرد و احتمالاً سفر کوتاهی که می رفتیم. همین و بس.
اما ایام تعطیلات خرداد ماه امسال، بی نهایت متفاوت و به یاد ماندنی بود....بی نهایت غافلگیر کننده و شیرین!
انگار هنوز باورم نمی شود که....
هنوز یک هفته نگذشته که با منصوره جون رفتیم حرم حضرت معصومه(س) و خیلی دلم شکست.... از ته دل آرزو کردم هر کسی که آرزوی زیارت فاطمه ی ثانی(س) را دارد به زودی زائرش شود، به زودی!
خودش که هیچ، خود من هم باور نمی کردم به این زودی و در اوج ناباوری، بانوی مهربان، اخت الرضا، دعوتنامه ی «آبجی سمیه»ی نازنینم رو امضا کنه و .....
سمیه جونم زیارتت قبول عزیزم. امیدوارم دفعه بعد که انشاءالله خیلی دیر نیست، باز هم مهمون مهربانان مهمان نواز شهر ما بشی و البته ما هم افتخار میزبانی تو رو پیدا کنیم.
3. یادمان باشد که خدا و متعلقاتش را با مقیاس محدود خودمان قیاس نکنیم. خدا برتر از وصف و وهم است.
(امام باقر(ع) فرمودند: مورچه می پندارد که خدا هم دو شاخک دارد!)
و می رم درس بخونم. دعام کنید.![]()
اگر هم بخوام خیلی فعالیت کنم بهش ادکلن می زنم!!!![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
همون شیرهایی که با آب قاطیه و بیشتر به شیر خشک شبیهه!![]()
![]()
![]()
![]()

نوشته شده در پنجشنبه 30 خرداد1387ساعت
20:0 توسط قاصدک نقره ای| |
نوشته شده در دوشنبه 13 خرداد1387ساعت
19:57 توسط قاصدک نقره ای| |
نوشته شده در شنبه 11 خرداد1387ساعت
10:21 توسط قاصدک نقره ای| |


