![]() |
![]() |
|
|
بار دلتنگـي تو بستـــي ديگـه وقت رفتنـــه داري مي ري و فقط خاطـره هات سهـم منه دلم از حادثه خونه چشام از خاطــــره خيس دوست داري برو ولي نامــه برامن بنـــويس به تو مي رسم اگه مــــوج مسافــــــر بذاره اگه دلبستگــي هام لحظه ي آخِــــــر بذاره به تو مي رسم به تو پولك نقره كوب مـــاه به تو مي رسم به تو طـلاي اين شـــب سيــاه به تو مي رسم به چشـــم انتظـــاري كه داري به تو مي رســم به آغــوش بهــاري كه داري به تو كه آيينــه ها محــو تماشـات مي شـدن شبـاي تيره چراغـــوني چشمــــات مي شـدن مي توني دل بكنـــي تا تـه دنيـــــــا برســـي امروزُ رهـــــــا كني تا خــود فــــردا برسـي مي توني همسفـــر خاطره هاي بـــــد باشـــي مي توني راه رسيــــدن به شبُ بلــــد باشــــي مي توني تو چار ديـــــوار غربت دنيــــــا بري مي توني هر جا بمونـي مي تونــي هر جـــا بري اما هرگــــــــز نمي تونــــي غمُ تنهــــا بـذاري تو مسافـــري نه اينكــــه غربتُ جــــــا بــذاري خاطــــره هر جا كه باشــي بازم اينجـــا مي مونه تا ابد غصــه ي غربت تو دلت جـــا مي مـــــونه ****************************** من عاشق این شعرم! به خصوص كه مجيد اخشابي اونو خونده.... ****************************** |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 24 اردیبهشت1387ساعت 13:1 توسط قاصدک نقره ای |
|
|
هو ۱. بسم الله الرحمن الرحيم....در خونه رو كه باز مي كنم چشمم به آب روشن مي شه.خانم همسايه داره آب و جارو مي كنه. ولي روشني زياد طول نمي كشه. چون يه ماشين مياد و از تو حوضچه وسط كوچه رد مي شه.... يكي بياد لباساي منو بشورهههههه! ۲. سوار تاكسي مي شم. صداي ضبطش خيلي زياده. به مقصد مي رسم:خيلي ممنون... پياده مي شم. ولي نمي شنوه. كهولت سن هم مزيد بر صداي آواز شده! اين بار داد مي زنم: خيلييييييييي ممنون. پياده مي شم! آخيييييييش....بالاخره شنيد. پياده شدم و.... ۳. توي گرماي هواي بعد از ظهر برمي گردم خونه. در رو كه باز مي كنم انگار فاز خواب مغزم افتتاح مي شه. دلم مي خواد همون جا، توي پاركينگ با لباسام بخوابم! كسي خونه نيست. آبي به سر و روم مي زنم و يه چيزي مي خورم ولالا..... ۴. صداي حضور اهالي منزل خوابم رو مي كُشه. بيدار مي شم. ولي دلم نمي خواد چشامو باز كنم. بازم شبكه ۳داره فوتبال پخش مي كنه. از صداي گوشخراش گزارشگر حالم بد مي شه، انقدر كه مي خوام با سر برم تو ديوار..... ۵. شام حاضره. مامان احضارم مي كنه. از اتاق مي رم بيرون و سلام مي دم. بابا يه جوري نگام مي كنه انگار كه تاحالا منو نديده! ميگه:عليك سلام. رسيدن به خير! پارسال دوست،امسال آشنا! ازش خجالت مي كشم. يادم به حرف خواهرم مي افته كه مي گفت:"تو در طول هفته از صبح تا غروب كه دانشگاهي. وقتي هم كه مياي خونه، ياخسته اي و خوابت مياد يا سرت تو درساته يا پاي كامپيوتري يا تلفن! اين كه نشد كه.... اصلامي دوني چقدر دلم برات تنگ شده؟!" ..... طفلي حق داشت. من گم شده بودم در روزمرگي هايم! شايد اصلا بابا هم مي خواست همينو بگه! ۶. مي گفت:من دختر اول خانواده بودم و هميشه دلم مي خواست يه خواهر بزرگتر داشتم كه باهاش حرفامو بزنم. ولي نداشتم و هميشه مي خواستم كه داشته باشم. حالا خواهر كوچيكم دلش مي خواد با من حرفاشو بزنه و من سنگ صبور و همرازش باشم.ولي من حوصله شو ندارم كه باهاش حرف بزنم..... گفتم: ولي من بر عكس تو، چند وقتيه كه هر روز مدتي رو به اطرافيانم و حرفا و دردودلاشون اختصاص دادم و به نوعي سنگ صبورشون هستم..... خيلي لذت بخشه. امتحان كن!
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 10 اردیبهشت1387ساعت 9:34 توسط قاصدک نقره ای |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
دلـــــــم را چون اناری کاش یک شـب دانـــــــــه می کردم
به دریـــــــا مــــی زدم در بـــاد و آتـش خـــــانه می کردم "عشق(علیه السلام)" |
|
RSS
|