تبليغاتX
قاصدک نقره ای
قاصدک نقره ای

به نام خدا

۱. سلام. قصد نداشتم امسال واسه تولد خودم پست بزنم. ولي الان ديگه به خاطر جبران محبت دوستان خوبم هم كه شده چند خطي مي نويسم.

از همممممممممممممه ي اون عزيزاني كه با پست توي وبلاگ(آبجي سميه جوووووونم) و كامنت و sms و نامه و تلفن تولدم رو بهم تبريك گفتن، به توان N تا ممنوووووووووووووونم. اميدوارم بتونم جبران كنم و البته دوست خوبي براشون باشم. (ناگفته نماند كه بعضي ها هم براشون مهم نبود كه تولدمه و به روي خودشون نياوردند.)

 ۲. امسال روز تولدم مصادف شد با اعزام بچه هاي دانشگاه به اردوي راهيان نور. من خيليييييييييي دلم سوخت. چون تو قرعه كشي اسمم در نيومد. اگه مي شد برم، بهترين كادوي تولدم رو از خدا و شهدا گرفته بودم. حييييييييييييف  كه نشد.

 ۳. اگر اين روزها در خبرها شنيديد كه در آستانه سال نو اجناس مصرفي افزايش قيمت ندارند، در صحت اين خبر شك نكنيد. چون از حدود دو ماه مانده به آخر سال هر وقت رفتيم خريد، فاكتور رو كه مشاهده مي فرموديم، تمام اجناس نسبت به نوبت قبل افزايش قيمت داشتند. در نتيجه در آستانه سال نو افزايش قيمت وجود ندارد.......

كف مرتب بزن به افتخار متوليان اقتصاديييييييييييييي.......شله......شله!!!!!!!!!!!!!

 ۴. نداريم.

 يا حق

نوشته شده در دوشنبه 13 اسفند1386ساعت 8:52 توسط قاصدک نقره ای| |
به نام خدا

سلام بر همه دوستان خوبم. انشاءالله كه روزها و لحظات خوب و خوشي داشته باشيد.(مث گوينده هاي راديو نوشتم!)

امروز اولين جشن تولد وبلاگمه....

توي اين يك ساله باخيلي از آدماي نازنين ودوست داشتني آشنا شدم و خيلي چيزا ازشون ياد گرفتم و گاهي هم نكته اي رو بهشون گوشزد كردم. اونا هم هميشه ياور من بودند و حمايتم كردند. مديونشان هستم.

بچه هاي غير وبي يا بودن وبلاگ هم نيز هم...... از اون ها هم ممنووووووووووونم. ايشالا تلافي مي كنم براشون

توي اين يك ساله هر خوبي يا احتمالاً بدي از بنده ديديد حلال كنيد. من هم شما را بحل مي نمايم! به خصوص آنهايي را كه جنبه كامنت زدن نداشتند و به جاي كامنت، گند زدند.....(از دوستان خوبم به خاطر اين جمله عذر مي خواهم.)

ديگر عرضي نيست.... حالا هي گير بده به طول!

و .... همين

راستي من مي دونم واسه چي وب زدم..... چون دوستاي خوبم (كه الان اكثراً اسماشون اول پيوندهام هست) دوست داشتند من وبلاگ داشته باشم و دوست داشتن آنها برايم دليل مي شد.

حالا.... همين

 

نوشته شده در سه شنبه 7 اسفند1386ساعت 13:5 توسط قاصدک نقره ای| |

برای تو می نویسم.... برای تو که مثل هیچ کس نیستی!

امروز برای اولین و آخرین بار می خوام اعتراف کنم.... اعترافی که همه چیز رو بین ما تموم می کنه.... هر چند که از نظر تو چیزی بین ما نبوده که حالا بخواد تموم بشه.

بذار از اولش برات بگم....

از اون وقتی که شیفته ی نگاهت شدم....

از اون روزایی که هر وقت چشمام به چشمات می افـتاد، جوری رفتار می کردی که یعنی سرت شلوغه و منو ندیدی.... به روی خودت نمی آوردی و با چند نفر مثل خودت به راهت ادامه می دادی.... نمی دونی که اون لحظه ها چه حالی داشتم! تو با دست پس می زدی و با پا پیش می کشیدی.... هیچ وقت یادم نمی ره که خونتون در همسایگی ما بود و هر وقت که می اومدی از تو کوچه رد بشی با صدای بلند حرف می زدی تا ابراز وجود کنی برام.... چقدر تو اون لحظه ها دلم می خواست بیام و ببینمت! ولی افسوس که تو نمی خواستی! نمی دونم با خودت چی فکر می کردی.... نکنه خیال می کردی.... (صبر کن حرفم تموم شه، بعد تو حرف بزن!) نکنه خیال می کردی از سر ناچاری بهت رو آورده بودم؟ نه! اصلاً.... اگه می خواستم دیگری رو به جای تو انتخاب کنم می تونستم.... خودت می دونی که می تونستم. پس بیخود قیافه نگیر. من تو چشای تو چیزی دیدم که برام تازگی داشت و تا اون موقع تو چشم هیچ آدمی ندیده بودم. اصلاً شاید خودتم اینو می دونستی و واسه همین بود که هیچ وقت نگاهم نمی کردی.

هر چی بود گذشت.... منم دیگه اصراری ندارم که تحویلم بگیری و باهام حرف بزنی و هی میومیو کنی. اینارو بهت گفتم که از این به بعد با دید درستی به اطرافت نگاه کنی و در مورد بقیه مطابق میل خودت، فکر و قضاوت نکنی.

اینقدر تو چشای من زل نزن.... دیگه حرفی ندارم.... می تونی بری.

 

نوشته شده در چهارشنبه 1 اسفند1386ساعت 13:42 توسط قاصدک نقره ای| |