با تو هستم مادر.....گوش کن درد مرا ! عوض تک تک ساعت هایی که دلم تشنة یک جرعه ز لبخند تو بود و به جای همة ثانیه هایی که نبودی با من گوش کن حرف مرا ! آن زمانی که هنوز کودکی خُرد بُدَم گاه گاه از تو سؤالی کردم همه تنها گفتند: « مادر مهر تو را زاد و پرورد و سپس مُرد و دگر هیچ .... همین ! » این جواب مبهم خسته ام کرد و من با خودم عهد نمودم که دگر از تو سؤالی نکنم ! هر کجا یک کودک گاه دلتنگی و رنج مادر خویش به یاری طلبید و بلافاصله مادر به سوی بچه دوید اشک هایم لغزید چشم های ترِ من آهسته ناظر و محو تماشای فداکاری آن مادر بود ! بشنو ای قصة شیرین تمام عمرم: کودک تنهایت آن جگرگوشة بازیگوشت هر زمان طفلی دید که در آغوش صمیمی و رئوف مادر ، غرق شادی و خوشی بود دلش می لرزید.... روی می کرد سوی گنبد مینای کبود و چنین نغمة دلتنگی خود را بر تمام افلاک بازخوانی می کرد: های خورشید.... ستاره ..... به دلم آگه باش ! من به جای همة آنچه که اکنون دارم مادری می خواهم که پناهم باشد......سنگ صبورم باشد......... ای دریغ و افسوس! بر دل نازک من آرزوی مهرت ماند تا آرزوهایم همگی کهنه شوند ! حال اگر می بینی سر خاک تو نشستم مادر از سر دلتنگی است..... گوش کن درد مرا ! نزديكترين نقطه به خدا جاي دوري نيست. نزديكترين مكان به خدا، جایی است که حضورش را درست در قلبم حس مي كنم! آنقدر نزديك است كه نفسم از شوق و التهاب بند مي آيد. آنقدر هيجان انگيز است كه با هـيچ تجـربه اي قابـل مقايسه نيست. تجربه اي كه بايد طعمش را چشيد. اغلب درست همان لحظه اي كه مي پندارم در برهوت تنها مانده ام... درسـت همان جا كه دلم سخت مي خواهد با کسی حرف بزند... همان لحظه نوراني كه از شوق اين معجزه دلم مي خواهد تا آخر دنيا از ته دل و با تمام وجود، اشك شوقم را تا آخرين ذره وجود ببارم. نزديكترين لحظه به خدا مي تواند در دل تاريك ترين شب عمرم رخ دهد يا در اوج بزرگترين شادي دلخواسته ام. مي تواند درست همين حالا باشد و زيباترين وقتي كه مي تواند پيش بيايد، همان دمي كه برايش هيچ بهانه اي ندارم... جايي كه دلم براي تو تنگ است! زيباترين لحظه عمر و هيجان انگيزترين دم حيات همان لحظه با شكوهي است که با چشم هاي خودم خدا را مي بينم... درست همان لحظه ای كه مي بينم او با همه عظمت بيكرانش درقلب كوچكم جا شده است. آن لحظه كه مي بينم آنقدر اين قلب حقيرم ارزشمند شده است كه خدا با همه عظمت بيكرانش آن را لايق شمرده و برگزيده است. انگار همين ديروز بود كه در كمال بهت و ناباوري اشك مي ريختيم و نمي دانستيم كه بايد نفرين كنيم بر سفر يا بر قضا و قدر! انگار همين ديروز بود كه همزاد پنداري مي كرديم و خودمان را به جاي آن بچه هاي معصوم كه داغدار شده بودند مي گذاشتيم كه حالا سقوط C-130 زخم خورده و غمگينشان ساخته بود......... آهسته و بی صدا به راه افتاد/ در سکوتی که دل سنگ از آن می لرزید/ گام ها از پی هم برمی داشت / و حیرت را می شد در نگاهش دید... فهمید!/ به نام خدا سلام. سرم خيلييييييييييي شلوغه اين روزا. كليييييييييييي درس دارم. ولي شما به ما سر بزنيد رفقاي بامرام. ممنون. چند تا كتاب معرفي مي كنم كه بخريد: ۱. كيمياي محبت(يادنامه مرحوم شيخ رجبعلي خياط) - محمدي ري شهري. ۲. استاد عشق (زندگينامه پروفسور حسابي) - ايرج حسابي. ۳. نظام قضايي عصر صفوي - نوشته ويلم فلور - ترجمه حسن زنديه. ۴. رسول ترك ، ازاد شده امام حسين (ع) - محمد حسن سيف اللهي. و...... كتاب خوب داشتيد معرفي كنيد. يا حق به نام دادستان مظلومان دلم می خواهد اعتراف کنم، صریح و بی پرده، مخصوصاً شب های جمعه، در دادگاه فطرت، وقتی که با دعای کمیل تفهیم اتّهام می شوم. وقتی با زمزمه ی ظلمت نفسی به یاد می آورم که چه جرایمی مرتکب شدم، و آن گاه دیگر تاب تبرئه ی خویشتن را ندارم. شرمگین می شوم وقتی می بینم گناهانی را مرتکب شده ام، که زمانی آنها را برای خود جرم محال می پنداشتم. ای ولیّ مطلق، تو در قانون دین، همه ی خطاهای احتمالی را جرم انگاری کردی، تا کسی مدّعی بی خبری نشود، امّا... وقتی که شیطان می خواست با نردبان غفلت، از دیوار نفس بالا رود و با دعوتم به گناه، اندوخته هایم را به سرقت ببرد، در مرحله ی شروع به جرم، دادرس من شدی و نگذاشتی نتیجه ی مجرمانه محقّق شود، امّا من، با تعدّد و تکرار خطا، نداهای نجات بخش تو را که در نهیب قاضی وجدان، به پژواک درآمده بود، نشنیده گرفتم و سرانجام، جرم تام واقع شد. با این وجود، هرگز مرا در زندان ناامیدی حبس نکردی. هر چند، به قطع، از آینده مطّلع بودی و عهدشکنی های فردای مرا می دیدی، امّا باز هم از موهبت مناجات و توبه محرومم نساختی. ای واجد عدالت مطلق، با اینکه مجازات های تو، از هر کیفری قانونی ترند، امّا با هزار تبصره ی لطف، راه گریز از عذاب را گشوده ای. در قانون اساسی تو، اوّلین اصل، عدالت است، و رحمت حرف آخر. تو برای تخفیف مجازات، فقط یک بهانه ی زیبا می خواهی، یک دل بارانی، یک قطره اشک آسمانی... تو فرمودی به من توکّل کن تا وکیل تو باشم، امّا من با شیطان شریک جرم شدم. دروغ برایم جرم به عادت شد، چون آن را ساده انگاشتم. جرم ناسپاسی ام در برابر نعمات بیشمارت استمرار یافت، چون مهلت یافتم. آری تو هرگز در عقوبتم شتاب نکردی. با ترک فعل نهی از منکر، معاون ظلم شدم و پا را از حدود دین فراتر گذاشتم، امّا به جای شلّاق قهر، مرا مشمول عفو خود گرداندی. با اینکه عنصر معنوی اعمالم، هیچ گاه خالص نبود، امّا مرا از ثمرات نیکوکاری بهره مند ساختی. ای خطاپوش تقصیرکاران، از تو می خواهم که این اعتراف را عطف به ما سبق نگردانی، ... به توبه های بی اثر... به حرفهای بی عمل... "تازه وارد حقوقی"


و سرما و سیاهی و سکوت و سهم / چهار هم پیمان جنگل / سوی او در رزم بودند!/ دلش اما چه گرم و مطمئن/ با آن همه زخم و جراحت/ چون همیشه یاریش می کرد در سرمای جنگل./
و تنهایی می افزود بر ترس رسیدن/ بی کس وتنها رسیدن!/ گام ها را از پی هم می گذاشت / آهسته آهسته/ اما هنوز شاید / تنها رفتن/ تنها رسیدن/ تنها نشستن در کنار ساحل خاموش را باور نمی کرد./
چشم ها را باز کرد/ خودش را یافت روی ساحل خاموش/ برایش دل گزا و سخت بود / تنها به سر بردن در آن میعادگاه / آنجا که یک عمر برایش زندگی بود!/ و او اکنون سراپا بهت و حیرت/ بر شن های ساحل گام می زد!/
یاد آن روز افتاد / که دلش لرزید/ زان پس اما مطمئن شد / تا ابد بی شک و بی تردید..../
گمان می کرد دور از دست تقدیر/ تا ابد بی تلخی و تشویش / زندگی همواره بر وفق مراد اوست..../
یاد آن روز افتاد / که نمی دانست دست سرد تقدیر/ سایه ای روی سرش انداخته / و کم از یکسال دیگر / دل شکسته / خسته جانش را می رساند بر لب دریا/ با هزاران اشک و اندوه..../
یادش آمد آن همه شور و تماشا/ آن همه راز مگو در گوش جان/ هان... کجا رفت آن همه امیّد/ چه شد پیمان مهر ماه مه رویان؟ چه شد؟/ رو به دریا کرد... از دریا بپرسد / موج های وحشی دریا به سویش گام برمی داشت با فریاد/
طاقتش از دست دریا طاق بود/ آنقدر فریاد زد/ آنقدر آن ناله های جانفزا را بر سر دریا کشید/ که دگر نایی برای نای مجروحش نماند/ گام های خسته و افسرده اش را / بر سر امواج نحس و ظالم دریا/
ـ که دلدارش درون کامشان از دست رفت ـ / می زد و چشمان خیسش را به دریا دوخت ناگه!/
آه... موج وحشی دریا که چنگالش به دیواری شنی در ساحل خاموش می زد تا نمیرد/ آن وجود خسته و افسرده را/ می خواند سوی خود.../
اندکی بگذشت.../ اما خسته جان از راه دریا برنگشت!/
موج ها ـ آرام و سنگین ـ گرم تشییع جنازه سوی آن دلدار بودند... ![]()
نوشته شده در چهارشنبه 28 آذر1386ساعت
8:42 توسط قاصدک نقره ای| |
نوشته شده در سه شنبه 20 آذر1386ساعت
8:37 توسط قاصدک نقره ای| |
به نام ناميراي يكتا
نوشته شده در چهارشنبه 14 آذر1386ساعت
9:32 توسط قاصدک نقره ای| |
نوشته شده در یکشنبه 11 آذر1386ساعت
13:21 توسط قاصدک نقره ای| |
نوشته شده در دوشنبه 5 آذر1386ساعت
19:5 توسط قاصدک نقره ای| |


