تبليغاتX
قاصدک نقره ای
قاصدک نقره ای

"هو الهـــــــــــــــو"
1. سلام دوستان. عیدتون مبارک.
طاعات و عبادات همگی مقبول درگاه حق انشاءالله. امیدوارم در شبهای قدر به یاد من بوده باشید که اگر نبوده باشید، ممکنه نامرد بوده باشید یا حداقل مرد نبوده باشید!!!
ماه رمضان امسال هم خیلی زود گذشت. اما در روزهای طولانی، من یکی اونقدرا گرسنه و تشنه نشدم و رو به قبله نیفتادم خدا رو شکر.
شبهای قدر و به خصوص شب بیست و سوم هم که جای خود داشت و بسیار عالی بود. خدا رو شکر که امسال هم در شبهای قدر، عمرمان به دنیا بود.
2. مدتی، به دلایلی، اینجاها نبودم و مهم ترینش این بود که ویندوز و پارتیشن بندی و اینجور مسائل کامپیوترمون تعطیل بود یا بهتره بگم در انتظار نصب مجدد بود که بالاخره انجام شد.
3. حتماً می دونید که: جاتون خالی چند ماه پیش رفته بودم [زیارت] امام رضا«علیه السلام». خیلی دلم براش تنگ شده بود.....
هر قامتی که ســـــرو لب جــو نمـی شود
هر صورتی که وجه هوالهـــــو نمی شود
هر پادشه که ضامـــــن آهــــــو نمی شود
هر کس که نام اوست رضا، او نمی شود
*****
و یک نکته ی مهم اینکه:
«حیجّا مسلخانه یخود نیست!»
!!! احتمالاً نتونستید جمله داخل گیومه رو بخونید. حق هم دارید.
داستان اینه که جمله ی مذکور را پسر خاله ی نازنینم(سید ابوالفضل سیدهاشمی که معرف حضور برخی دوستان هست) ذیل یکی از نقاشی هاش از یک «خانه» نوشته بود و منظورش این جمله بوده: «هیچ جا، مثل خانه ی خود نیست.»
خدایی راست میگه. هیچ جا مثل شهر و خانه ی خود نیست. من شهرم رو با همه ی سایه روشن هاش دوست دارم. هر چند که به قول یک نفر! دلگیره، اما من وقتی میرم روبروی ضریح خواهر مهربان امام رضا«ع» می نشینم دلم به وسعت هفت آسمونه و وقتی گنبد آبی مسجد عشق«جمکران» رو می بینم دیگه غمی در دلم نیست. دلم قرصه. دوست دارم بگویم که پشتم به خورشید گرم است/ زمانی که گل می کنی روبرویم.
4. در ایام تابستون مهم ترین کارم درس خوندن بود واسه ارشد. می دونید که.... امسال کنکور دارم! انگار همین دیروز بود که.....
ضمناً یکی دو روز یکی دو تا رمان هم خوندم و....
5. و این هم یادگاری، البته فقط بخونیدهاااااااا. یه وقت جایی نبریدش!
*****
طلوع صبح تماشا پر از ظهور تو شد
سرود خاطره ها عرصه ی عبور تو شد
از آن دمی که نسیم تو از دلم بگذشت
همه زمین و زمان لحظه ی حضور تو شد
هجوم سبز نگاهت ترانه ای آبی
سفال خشک وجودم پر از بلور تو شد
گشودن در قفل غزل به دست تو گشت
قصیده ی شب بغضم سحر به نور تو شد
تمام قلک احساس را شکستم تا
ختام قحطی پرواز، در وفور تو شد
سکوت و نغمه ی رویای بیکرانه ی من
چه صادقانه، تعبیر با زبور تو شد
فرا تر از همه ی مرزهاست خوبی تو
سراسر وطن جان من، غرور تو شد
____________________
تاریخ تولد: 12 اردی بهشت 1388
____________________
یا حق

نوشته شده در یکشنبه 29 شهریور1388ساعت 15:28 توسط قاصدک نقره ای| |

به نام خدا

 س ل ا م.

 1. ساعت 7:23  رو که از صفحه ساعت دیجیتال هرمی شکل می بینم، یک آن فکر می کنم که الان باید از جا بلند بشم یا نه؟ هنوز گیجم و نمی دونم که ساعت 7:23  یعنی چند.... یعنی زود یا دیر؟! اصلاً یعنی صبح یا عصر؟؟؟!

اما بالاخره بعداز مدتی کاملاً به هوش میام و... یا علی.

2. بعد از روزهای امتحان کمتر صبح زود میام بیرون. آروم از خیابون رد می شم که یهو یه راننده ی ...... داد می زنه: کوری؟

منم می گم: آره، شما چطور؟

مردک بی ادب، موقع رانندگی کله شو می چپونه توی گوشیش، طلبکار هم هست!

3. به کتابخونه که می رسم کولر همسایه ی کتابخونه آبریزش بینی داره: چکه... چکه... چکه!

4. در خنکای سالن مطالعه، اول صبح، آدمی بد جور خواب آلود می شه. اما چاره ای جز غلبه بر این حالت نیست. چون:

به قول مامانم: خواب، خواب میاره.

و به قول یه نفر دیگه: وقتی بریم اون دنیا، زیاد وقت داریم واسه خوابیدن.

و به قول اودوی: بچه جون! «دَم» رو دریاب. اسمش دَمه، چون زود میگذره!

5. یک فقره نی نی بامزه با متعلقاتش اومده کتابخونه. به بهونه ی آب خوردن می رم یواشکی و آروم، لـُپــِـــشو می کشم. چقدر بچه هایی که هنوز نمی تونن حرف بزنن و فقط صداهای نامفهوم از خودشون در میارن، دوست داشتنی هستند.

6. برمی گردم سر درس. اما بغل دستی محترم که ظاهراً استرس خوندن کتاب های آ.د.م. (دوره ی بنیادین) دکتر شمس رو داره، بد جور از انگشتاش صدای تق و توق در میاره. زیر چشمی نگاش می کنم.... می فهمه که مزاحممه فلذا خودشو جمع می کنه!

7. نزدیک ظهر، از کتابخونه که میام بیرون، کولر همسایه هنوز آبریزش بینی داره! یادم باشه الان می رم داروخانه، یه دوا واسش بگیرم!

8. داروخانه شلوغه. یه بسته قرص مسکن واسه مامان می گیرم. یک عدد آمپول مولتی ویتامین یا نمی دونم چی چی ، از دست یه نفر می افته روی زمین و می شکنه. واااااااااای که چه بوی بدی داره این آمپول.

9. در منزل هنوز به اجماع نرسیدیم برای تعیین زمان تشرف به پابوسی امام رضا جون(ع). امیدوارم اهالی منزل زودتر کاراشونو ردیف کنن.

10. گاه گاهی چشم بر هم می گذارم..... خواب هایی دارم عین روشنی!

یا حق

نوشته شده در سه شنبه 23 تیر1388ساعت 15:50 توسط قاصدک نقره ای| |

به نام خدا

سلام به دوستان عزیز و بزرگوار. خوبید؟ سلامتید؟ چه خبرا؟

من حالم بهتره خدا رو شکر. جاتون خالی یه سرررررماییییی خورده بودم.... در حد بنز! در حد اُسکار! در حد اُلمپیک!

2میلیون پنیسیلین ناقابل هم به زور اثر کرد به حالم!

اما خدا رو شکر الان بهترم.

................................

یادمه مدرسه که می رفتیم، توی کارنامه هامون نوشته بودند:

« اطلبوا العلم من المهد الی اللّحد. ز گهواره تا گور دانش بجوی. پیامبر اکرم(ص) »

اون موقع ها این جمله برام خیلی گزاف به نظر می اومد یا شاید هم تصور درستی از معناش نداشتم. اما حالا که کم کمک در آستانه ی ورود به آخرین سال تحصیلی دوره ی کارشناسی هستم مفهوم این جمله رو بهتر درک می کنم. به خصوص که هر روز با کسانی روبرو می شم که مصداق واقعی این عبارت هستند؛ بزرگانی که بعد از یک عمر تعلیم و تعلم، هنوز هم عشق به تدریس و علم آموزی در وجودشون موج می زنه و یک لحظه احساس سیری یا خستگی پیدا نمی کنند.

نه می خوام شعار بدم و نه نیازی به شعار دادن می بینم. اما شاید بهترین مشبهٌ به برای دانش آموزی "دریا" باشه. دریایی که هرچه بیشتر به عمقش نفوذ کنی دلت میخواد که بیشتر سِــیر کنی. انگار هیچ وقت سیر نمی شی، که هیچ، روز به روز هم به معنای واقعی تشنه تر میشی.....

این روزها که دانشکده در تب و تاب نتایج آزمون کارشناسی ارشد 1388 بود، انگار ناخودآگاه پرتاب شدم به روزهای سراسر تلاشی که نباید و نمیخوام که ازشون فاصله بگیرم. برای آدمای تنبل همیشه راه بهانه تراشی و بی خیالی و اعتذار بازه... و من نمی خوام و نباید که در زمره ی کاهلان باشم!

فرصت ها همیشه مثل ابر در گذرند و اندکی غفلت یا سهل انگاری یا ساده پنداری ضربه مهلکیه که هرگز جبران نمی شه.

به قول اموال و مالکیتی ها و به نظر من، فرصت ها و امکاناتی که آدمی به خصوص در دوران جوانی داره، مثل «مال قیمی» می مونه: هیچ چیز نمی تونه جاشو پر کنه یا جبرانش کنه، هیچ چیز! فقط و فقط یک بار اتفاق می افته، یک بار!

و به قول "اودوِی": بیخیال شی یا نشی، آش کشک خالته. تو نسبت به وضع الان و آینده نگرانی. ضرب المثل میگه: گذشته، گذشته. آینده هم معلوم نیست. پس «دَم» رو دریاب. اسمش دَمه، چون زود میگذره!

یا حق

نوشته شده در یکشنبه 17 خرداد1388ساعت 15:34 توسط قاصدک نقره ای| |

بسم الله الرحمن الرحیم

ظهور مهدي «عج» هنگامي است كه مرگ فقهاي راستين، يكي پس از ديگري فرارسد و امّت محمد «ص» نماز را ترك كنند.( امام علي «ع» - بحار 52 . 158).

اشکها در حصار بیرحم بغض زندانی شده بودند و آسمــــــان بود که انگار جبران تمام این بغض ها را می کرد و می بارید. چون شاید تنها او بود که می شناخت مردی از اهالی آسمان را... مردی که هرگز زمین و زمینیان فریفته اش نکردند. او که مرد آسمان و خدای آسمانها بود و به راستی که زبان ما زمینیان چه قاصر است از بیان حتی قطره ای ازآن بیکرانه!

و باور نداشتم که روزی بنویسم که آن گوهر بی همتای دریای فقه تشیع از این عالم خاکی رخت بربست. او که حتی امام خمینی(ره) هم ارادتمندش بود و هنگام بیماری از او طلب دعا برای شفای خیر می نمود.....

 

این مصیبت عظمی به پیشگاه بقیه الله الاعظم تسلیت باد.

 

روحش شاد....

 

 

 

نوشته شده در دوشنبه 28 اردیبهشت1388ساعت 8:50 توسط قاصدک نقره ای| |

از آن صبح دلنشین که گام های استوارت دیوارهای شیشه ای دلم را فروریخت، هنوز متحیرم که چگونه ناگهان «تو» مهمان ناخوانده ام شدی و «من» تمام قلّک های احساسم، «تمامشان را» شکستم تا با تمام هستی ام پذیرای تو باشم!
از آن صبح نقره ای رنگ بود که دانستم مرز میان من و تو، تنها یک خط است: «خطّ تقارن!»
تو نیمه ی دیگر جان من بودی که سرگردان یافتنت بودم! همان نیمه ی پنهانی که شب ها و روزهای گذشته، به پر کردن قلّک هایم برای او گذشته و من بی خبر از این سرنوشت، خود را به رویارویی با حسّی از جنس بهشت نوید می دادم.
پیش از آنکه فرشته وار بر کویر وجودم پا گذاری، تو را رؤیایی بدیهی و زلال می پنداشتم. اما اکنون ایمان دارم که یک حقیقت سهل ممتنعی: خواستنِ خواستنی تر از تو، مرا تصور نمی شود و سیراب کردن دریای دلت برایم دشوار است!
گاه با خود می نالم:
شاید هنوز بالهایم برای پرواز در آسمان چشمانت ناتوانند. شاید من، رؤیای شیرین پرواز را زود تعبیر کردم.
شاید هنوز کوچکم برای هضم وسعـت آبـی نگاه تو و شاید.... شاید من، تو را زود آرزو کردم!
شاید...
اما هر چه هست، می دانم که به قول شاملو: فراسوی مرزهای تنت دوستت می دارم.
و ای کاش می شد که به حرمت این وسعت بیکران، تنها و تنها «یک لحظه» سکوت نگاهت را بشکنی!


نوشته شده در یکشنبه 16 فروردین1388ساعت 18:41 توسط قاصدک نقره ای| |

به نام مقلّب القلوب و الابصار

هر قدر هم که زمستان برایت دلچسب باشد و از گرما گریزان باشی (مثل من!)؛
هر قدر هم که سرما سخت و ظالم باشد؛
هر قدر هم که سال کش بیاید و «کبیسه» باشد....
باز وقتی بوی فصل نوی بهار را از شاخه جوان درخت همسایه که دزدکی به کوچه سرک کشیده و از برگ ها و شکوفه های تازه باغچه استشمام می کنی، ناخودآگاه زمستان برایت دلگزا می شود.
چه بخواهی و چه نخواهی، در آستانه احتضار سال قدیم و تولد سال جدید، با حدوث یک توفیق اجباری، خانه را تکان می دهی! و گاه این تکان آنقدر شدید می شود که تا مدتها بعد، پس لرزه هایش را از عمق تک تک سلولهایت حسسسسسسسس می کنی(با همین شدّت!!!)
حتی اگر در طول سال در رعایت نظافت و انضباط منزل بی نهایت دقت و وسواس به خرج دهی، باز هم در آستانه سال نو، خانه دلش می خواهد تکانش دهی. (خوب پاشو تکانش بده دیگه!!!)
هر قدر هم که از دست تعطیلات گاه و بیگاه و رسمی و غیر رسمی که ملّت را از کار و زندگی می اندازد، عذاب کشیده و نسبت به آن آلرژی پیدا کرده باشی، باز در پایان سال کهنه و ابتدای سال نو، باید تعطیلات اجباری را سپری کنی، که هیچ؛ تازه باید بخش هایی مثل خاله بازی های وقت و بی وقت (و در برخی موارد ناخوشایند) را نیز به جان بخری!
این ها همه نتیجه یک توفیق اجباری است: آمدن مهمان هر ساله: بهــــــــــــــار!
چه بخواهی و چه نخواهی، او در چند قدمی توست! پس قدومش را مبـارک بدار.
********************************************
1/ سلام به همه دوستان نازنین و نازنین تر و نازنین به توان N و الخ.
پیشاپیش عید شما مبارک و صد سال به این سال ها.
امیدوارم که در سال جدید، حال مبارکتان (و مبارکمان نیز) به احســـن الحــال متحول شود.
باز هم از اینکه مدتها به اینجا (و آنجاها) سر نمی زدم، معذرت. به قول ..... درکم کنید!

2/ برای تعطیلات عید هوارتا کار ردیف کردم که انجامشون بدم به امید خدا. یکی از اون ها، اجرای توصیه استاد...... بود که فرمودند: در ایام نوروز حداقل یک(1) رمان بخونید!
منم که پایه گوش دادن حرف استاد! گفتم: به چَــــشِــــــم! (قابل توجه دوستان صاحب لهجه!)
رفتم یک(1) رمان تووووووووووپ گرفتم که حدود 300 یا 400 صفحه ای می شد. یک(1) شبه خوندمش، اونم قبل از عید! به این میگن دانشجو!!!
البته فکر نکنید در انجام تمام امور اینقدر سرعت دارم ها! همه چیز به خیلی چیزها بستگی داره. اما در نهایت به قول..... هیچ چیز تصادفی نیست! (آخ که چقدر دلم براش تنگ شده.)

3/ کامنت های ناشناس و بی نام و نشان و خصوصی بنده داره زیاد می شه. پس باز هم خواهش دارم که حتی الامکان نام و نشان مبارک و یا آدرس میل/ وب خود را درج کنید.
از الطاف شما ممنون و متشکر و سپاس مندم!

4/ .... مثل يك يادآوري در سراشيب فراموشي.... مثل خاموشي
ناگهاني مثل حس جاري رگبرگ هاي يك گل گمنام
در عبور روزهاي آخر اسفند
حس سبزي، حس سبزينه
مثل يك رفتار معمولي در آيينه
عشق هم شايد
اتفاقي ساده و عادي است! 

«زنده یاد قیصر امین پور»

5/ یا حق.

 

نوشته شده در چهارشنبه 28 اسفند1387ساعت 23:37 توسط قاصدک نقره ای| |
به نام خدا

سلام به دوستان خوبم.

لطفاً برای مدتی منو عفو کنید و نادیده بگیرید در عالم وبلاگ!

چون اینترنت منزل مشکل داره.

از بیرون هم نمی تونم پست بذارم. چون ......

همین

راستیییییییییییی..... انگار این روزا یه جورایی آلزایمر ادواری گرفتم یا شاید هم به قول ...

 

لطفاً:

هر كس كه لطف مي كنه و كامنت مي زنه، بي زحمت يا نام و نشوني بنويسه كه من بشناسم يا آدرس ايميل / وبلاگ بده. ممنونم.

يا حق

 

نوشته شده در چهارشنبه 7 اسفند1387ساعت 13:17 توسط قاصدک نقره ای| |

به نام خدا

۱. لطفاً و در صورت تمايل، به نيت رهايي مردم مظلوم غزه،

سوره مباركه حشر را قرائت نماييد.

اين سوره پس از پيروزي سپاه اسلام بر كفار يهود نازل شد.

۲. سلام به دوستان خوبم. فرا رسيدن ايام عزاداري ارباب عالم امكان، اباعبدالله الحسين (ع) رو تسليت مي گم. هر وقت رفتيد مراسم عزاداري، واسه ما هم دعا كنيد.

ديشب داشتم فكر مي كردم چه خوب بود اون وقتايي كه با شروع ماه محرم، هر شب مي رفتيم و توي مراسم شركت مي كرديم. آخ كه چه حالي مي داد..... مخصوصاً نواي خوش حاج آقا سيد مهدي ميرداماد. دم و بازدمش گرم. خدا به نفسش بركت بده.

اما يكي دو ساله كه ديگه زياد نمي تونم برم و شركت كنم. چون درسا و امتحانات اجازه نمي ده. واسه همين جداً دوست دارم كه ياد منم باشيد در اين ماه عزيز.

۳. اگه اين از اين به بعد كم پيداشدم باز هم به همون دليل درس و امتحان و پژوهش و تحقيقاته!!!

هر چي نباشه مثلاً دانشجوي ترم ۵ در شرف ترم ۶ حقوق ام..... مثلاً!(مثلاً= قابل توجه "آ.س"!)

۴. ادامه مطلب نداريم!!!

۵. يا حق

 

نوشته شده در دوشنبه 9 دی1387ساعت 8:57 توسط قاصدک نقره ای| |
"به نام خداي مهربان من و تو"

سلام.

از عمق جان و از ته دل، آرزو مي كنم كه حالت خوب باشه..... خوبِ خوب! هر چند اين روزها تشخيص اين امر كمي برام سخت شده!

يعني اگر بخوام اندر احوالاتت چيزي بنويسم شايد كاغذم خالي بمونه!

ياد ايامي كه با هم خوش بوديم، هم برام دوست داشتنيه و هم آزار دهنده! حال دو گانه اي بهم دست مي ده! مي دوني كه چي مي گم؟!

اما شايد مهم اينه كه....... مهم اينه كه حالا دارم مي نويسم.... براي تو.... خودِ خودِ تو!

حيف از تو نيست زخمي خار بدان شوي

در گل سِتان مهر اسير خزان شوي

حيف از تو نيست سرو دلت قد كمان كند

بي رنگ و روح چون گل بي باغبان شوي

از شير راه مستقيم دل مرو به چاه

مي زيبدت ستاره ي اين كهكشان شوي

اكسير عشق زرّ وجودت عيان كند

حيف از تو كيميا كه مس مسگران شوي

چون غنچه پرده از دل ديوانه برفكن

تا كي پس نقاب تلوّن نهان شوي

در مُلك عشق همت و بختت غلام و، تو

سلطان بي منازع اين آستان شوي

الماس گرم و نافذ چشمت نشان چيست؟

بگذار تا كه چشمه اي آتشفشان شوي

******************************

در تاريخ ۲۹ آبان ۱۳۸۷ اين برگ سبز درويشانه را تقديمت كردم! اميدوارم بپسندي

 

يا حق

 

نوشته شده در دوشنبه 11 آذر1387ساعت 9:13 توسط قاصدک نقره ای| |
به نام خدا

۱- بعد از مدت ها، سلام به دوستان عزيز. اميدوارم خوب و خوش و سلامت باشيد. روز ملي دختران رو - كه گذشت - به دختران عزيز تبريك مي گم.

۲- اين روزها خيلي سرم شلوغه. هزار جور كار جورواجور دارم. واسم دعا كنيد كه خدا جون به وقتم بركت بده.

۳- و اما....... فصلي از غزل(شاعر--->خودم!):

پيش از تو عشق معني معنا شدن نداشت

در ساحل عطش دل دريا شدن نداشت

همچون پرنده اي كه گرفتار دانه است

بالش توان وفرصت پر  وا شدن نداشت

هر دم در آرزوي دمي زندگي بمُرد

اما دريغ ناي مسيحا شدن نداشت

صدبار عهد كرد كه خود را فنا كند

شمعي براي آتش و امحا شدن نداشت

کابوس بی دلی همه شب هم سرای او

انگار عاقبت سر رویا شدن نداشت

من، او، دل تمام خلايق جدا ز هم

اما هنوز يكدلي ما شدن نداشت

از كوچ و پر زدن همه بيزار و هيچ كس

كُنجي براي خلوت و مأوا شدن نداشت

بيرنگ بود بوم دل عشق و لحظه ها

رنگي براي آبي مينا شدن نداشت

پيش از تو عشق چشم نديدن گشوده بود

پيش از تو عشق ديده ي بينا شدن نداشت

**تاريخ سرايش: ۹ تيرماه ۱۳۸۷ هجري شمسي**

 

۴- دلم تنگ شده براي روزهاي خوبي كه.............. 

۵- يا حق

 

نوشته شده در یکشنبه 12 آبان1387ساعت 12:27 توسط قاصدک نقره ای| |