به نام خدایی که مهربانتر از مادر است
**************************************************************
* زاد روز آسمانی دخت نبی اکرم، حضرت زهرا«س» مبارک.
* هم چنین، (روز مـادر+ روز زن= روز مــادر زن!) مبــارک.
* بیایید بیشتــر قدر مـــــادرهایمان را بدانیم و مهربان تـــر باشیم.
**************************************************************
(1)
مثل همیشه پیش من نشسته بود.... داشت تلویزیون نگاه می کرد. هر وقت هر جا با هم بودیم منو به همه ترجیح می داد. علاقه ای که بهم داشت حتی واسه خودمم خیلی عجیب بود.
برنامه ای که تلویزیون پخش می کرد، مثلث شیشه ای بود با حضور اردشیر رستمی.
من می خواستم مثلث شیشه ای ببینم و اون می خواست سریال ببینه و هیچ کدوم کوتاه نمی اومدیم. ولی آخرش من حریف شدم و....
چند دقیقه بعد ازم پرسید: فرزانه، «یتیم» یعنی چی؟
جا خوردم. نمی دونستم باید چی بگم. سکوت....
دوباره پرسید: می گم یتیم یعنی چی؟
خودمو زدم به اون راه و ازش پرسیدم: یعنی چی که یتیم یعنی چی؟
گفت: اَاَاَههههه. یتیم دیگه! چقدر خنگی!!!
گفتم: خوب.......خوب یتیم یعنی کسی که پدرش از دنیا رفته!
گفت: ولی زن عمو گفته یتیم یعنی کسی که پدر و مادرش مُرده باشن.
گفتم: ولی من می گم یتیم یعنی کسی که پدرش از دنیا رفته!
گفت: یعنی کسی که «مادر» نداره، یتیم نیست؟!
اینجا بود که واقعاً در برابر ذهن کنجکاو و کودکانه و عطش روحش، کم آوردم.
گفتم: نه!!! نیست!
گفت: یعنی کسی که «مادر» نداره، «یه ذره... یه ذره» هم یتیم نیست؟!
و من فقط گفتم: نمی دونم!!!!!.....
**************************************************************
(2)
می گفت: رفتم کانون اصلاح و تربیت که ببینمش. (آخه کارم ایجاب می کرد که با اینجور افراد و بچه ها مرتبط باشم.)
یه پسر بچه حدوداً 10 ساله بود.... یه گوشه نشسته بود و قیافه ای سقراطی به خودش گرفته بود. بهش گفتم: سیامک جان، عزیزم، به من گفتن تو رو به خاطر مزاحمت هایی که برای یه دختر 18 ساله ایجاد کردی دستگیر کردن. گفت: آره، عاشقشم. ولی اون منو نمی خواد و....
مادر سیامک زمان زایمان از دنیا رفته بوده، پدرش هم در 4 سالگی سیامک بر اثر تزریق مواد مخدر می میره.
سیامک در 6 سالگی با آدرسی که از خاله اش داشته، نزد او می ره و حدود 4 سال به بهترین شکل نزد خاله تربیت می شه. اما بعد از اون، خاله سیامک هم در اثر سرطان می میره و سیامک رها می شه و....
اما نکته قابل توجه اینکه عکسی که از «خاله سیامک» در جیب او بود، دقییییییقاً شبیه دختری بود که سیامک عاشق او شده.
این نشون می داد که سیامک به دنبال مادرش بوده و مفهومی از عشق دختری و پسری نداشته..... او مادر رو می خواسته و نمی دونسته این نیاز رو چه طور تبیین کنه و......
سیامک، توسط یکی از همکاران تحت سرپرستی قرار گرفت و به خارج از ایران رفت و الان فردی مؤدب، تحصیلکرده و مهربونه. اما هنوز که هنوزه، هر وقت تماس می گیریم، سراغ همون دختر رو می گیره!
*************************************************************
(3)
با تو هستم مادر.....گوش کن درد مرا !
عوض تک تک ساعت هایی که دلم تشنه یک جرعه ز لبخند تو بود
و به جای همه ثانیه هایی که نبودی با من
گوش کن حرف مرا !
آن زمانی که هنوز
کودکی خُرد بُدَم
گاه گاه از تو سؤالی کردم
همه تنها گفتند:
« مادر مهر تو را
زاد و پرورد و سپس مُرد و دگر هیچ .... همین ! »
این جواب مبهم
خسته ام کرد و من
با خودم عهد نمودم که دگر از تو سؤالی نکنم !
هر کجا یک کودک
گاه دلتنگی و رنج
مادر خویش به یاری طلبید
و بلافاصله مادر به سوی بچه دوید
اشک هایم لغزید
چشم های ترِ من آهسته
ناظر و محو تماشای فداکاری آن مادر بود !
بشنو ای قصه شیرین تمام عمرم:
کودک تنهایت
آن جگرگوشه بازیگوشت
هر زمان طفلی دید
که در آغوش صمیمی و رئوف مادر، غرق شادی و خوشی بود
دلش می لرزید....
روی می کرد سوی گنبد مینای کبود
و چنین نغمه دلتنگی خود را بر تمام افلاک بازخوانی می کرد:
های خورشید.... ستاره ..... به دلم آگه باش !
من به جای همه آنچه که اکنون دارم
مادری می خواهم که پناهم باشد......سنگ صبورم باشد.........
ای دریغ و افسوس!
بر دل نازک من
آرزوی مهرت
ماند تا آرزوهایم همگی کهنه شوند!
حال اگر می بینی سر خاک تو نشستم مادر
از سر دلتنگی است.....
گوش کن درد مرا !
*************************************************************
(4)
امتحانات بنده پنجم تیرماه تمومه. بعدش باید یه کم به خودم برسم. چون مامان و بابام بهم اعتراض کردن که چرا توی دوره ی امتحانات، اینقدر خودمو از خواب و خوراک و.... محروم می کنم!!!
شاید یه مدت نیام نت. چون خسته ام و نیز دلخور از.......
به یاد کنکوری های عزیزمون: فاطمه جان، عترت، بهار(سولماز) و.... هستم شدیییییداً. منتظر خبر قبولی شون هم هستم قویاً.
موفق باشید.
یا حق
![]()
برادر!
تو رفتی و ما همچنان در کار ساختن تمدن های بزرگ، فتح های نمایان و افتخارات عظیم بودیم. به دهات و روستاهایمان می آمدند و چون چهارپایانمان می گرفتند و می بردند و به کار ساختن گورهاشان می گماشتـند که اگر در ضمن کار تحمل مان پایان می گرفت چون سنگی در بنا می نشستیم و اگر می توانستیم کار را به پایان بریم، شکوه و عظمت و افتخار بنا به نام کسی دیگر ثبت می شد و از ما حتی نامی در خاطره ای نمی ماند!
گاهی ما را به جنگ می بردند و مادران و پدران پیر و شکسته مان، چشم انتظارمان می ماندند و انتظارشان هرگز پاسخی نمی یافت. این جنگ ها به قول دانشمندی عبارت بود از جنگ دو گروهی که با هم می جنگیدند، بدون اینکه همدیگر را بشناسند و برای کسانی که با هم نمی جنگیدند، اما هم را می شناختـند! اگر شکست می خوردیم داغ و دردش را پدران و مادرانمان و روستاهای متروک و مزارع خرابمان تحمل می کردند و اگر پیروز می شدیم افتخار و قدرت نصیب کسانی دیگر می شد.
برادر! بعد از تو تحولی بزرگ پدید آمد. فرعونها، قدرتمندان و زورمداران تغییر تفکر دادند و ما خوشحال شدیم. آنها معتقد بودند که روحشان جاوید است و همواره پیرامون قبرهاشان می چرخد و اگر جسد سالم بماند روح ارتباطش را با جسد حفظ می کند و در پی این عقیده بود که ما را و شما را مجبور می کردند تا بر گورشان این بنای عظیم را بنا کنیم. و این ها روشنفکر شدند و دیگر به مرگ نیندیشیدند و آن عقیده کهنه را رها کردند و ما مژده بزرگی شنیدیم: نجات از ساختن این گورها و آوردن هشتصد میلیون سنگ از هزار کیلومتری و روی هم چیدن و....
اما برادر! این یک شادی ناپایدار و زودگذر بود. زیرا بعد از رفتن تو باز هم به دهات ما ریختند و به بیگاریمان کشیدند. باز هم بر پشت و شانه هامان سنگ های عظیم را حمل می کردیم، اما نه برای گورهاشان، که برای قصرهاشان....
برادر! دیگر بار در کام ناامیدی بودیم که امیدی به ماندنمان خواند! پیامبران بزرگ برخاستـند: زرتشت بزرگ، مانی بزرگ، بودای بزرگ، کنفوسیوس حکیم، لائوتسوی عمیق و ....
اما برادر! این مبعوثین خدایان، از خانه بعثـتـشان فرود می آمدند و بی هیچ اعتنایی به ما و بی هیچ نام و یادی از ما، راهی کاخ و قصری می شدند....
کنفوسیوس حکیم، که آن همه از جامعه و انسان می گفت و باور کردیم، دیدیم که به وزارت رفت و ندیم شاهزادگان چین شد!
و بودا که خود شاهزاده بزرگ بنارس بود از همه ما برید و در درون خود برای رفتن به نیروانا – که نمی دانم کجاست – ریاضت های بزرگ و اندیشه ای بزرگ آفرید!
و زرتشت در آذربایجان مبعوث شد و بی آنکه با ما تازیانه خوردگان سخنی بگوید به بلخ شتافت و در سلامت دربار گشتاسب از ما برید!
و مانی از نور گفت و به ظلمت تاخت و روشنی را در گوش ما زندانیان ظلمت ظلم، زمزمه کرد. گفتیم اینک اوست که نجاتمان را می خواند. اما گفتار روشنش را در کتابی پیچید و به شاپور ساسانی هدیه کرد و در تاجگذاری خطبه خواند و افتخارش همه این شد که در رکاب شاپور، هند و بلخ را گشت!
برادر! تو قربانی این بناهای بزرگ بر گور شدی و من قربانی این قصرهای عظیم!
...
... و بعد.... روحانیون رسمی، موبدان، کشیشان و .....
.
.
.
اما برادر! ناگهان خبر یافتیم که مردی از کوه فرود آمده و در کنار معبدی فریاد زده است: من از جانب خدا آمده ام......
به او ایمان آوردم. چرا که همه برادرانم را گرد او دیدم:
بلال: برده برده زاده ای از حبشه – سلمان: آواره ای به بردگی گرفته شده از ایران – ابوذر: درمانده گمنامی فقیر از صحرا.
باور کردم و ایمان آوردم. چرا که کاخش چند اتاق گِلی بود که خودش در کشیدن گِل و خاکش شرکت کرده بود و بارگاه و تختش تکه چوبی بود انباشته از برگ خرما! و تا بود، چنین بود و مُرد!
ناگهان دیدم برادر! شمشیرهایی که بر سینه هاشان آیات جهاد حک شده بود و معابدی که سرشار از سرود و نیایش «الله» بود و مأذنه هایی که اذان توحید می گفت و چهره های مقدسی که به نام خلافت و به نام امامت و در ادامه سنت آن پیام آور، دست اندر کار بودند و ما را به بردگی و قتل عام گرفته بودند، پیش از من کسی دیگر را قربانی مظلوم این شمشیرها و محراب ها کردند: علی «ع»!
******
ما اکنون به ظاهر برای کسی بیگاری نمی کنیم، آزاد شده ایم، بردگی برافتاده است. اما به بردگی بدتر از سرنوشت تو محکوم شده ایم: اندیشه ی ما را برده کرده اند، دلمان را به بند کشیده اند و اراده مان را تسلیم کرده اند و ما را به عبودیتی آزاد گونه پرورده اند، آزادی ِ مصرف و عشق به برخورداری و خودپرستی. از دورن و از دل ما، ایمان به هدف، مسئولیت انسانی و اعتقاد به مکتب را پاک برده اند!
و اکنون برادر! ما در برابر این نظام های حاکم کوزه ای خالی زیبایی شده ایم که هر چه می سازند، می بلعیم.
اکنون به نام فرقه، به نام خون، به نام خاک و به نام خود او و مخالف او قطعه قطعه می شویم تا هر قطعه ای لقمه ای راحت الحلقوم دهانشان باشیم! تفرقه! تفرقه!.....
××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××
« بخشی از نامه ی معلم و مجاهد نستوه، دکتر علی شریعتی، به یک برده»
«به نام شنوایی که ناگفته های ما را می شنود!»
سپاس خدایی را به جای آرید که به خاطر عظمت وجود و جلوه ی نورش، هر آنچه در آسمانها و زمین است، خواهان ره یافتن به سوی او هستند و در این میان تنها ما وسیله ی تقرب به او و بندگان برگزیده و پایگاه تقدیس و تنزیل او و حجت او در غیبت و نهان و وارث پیامبران اوییم.
(حضرت زهرا "س"- شرح ابن ابی الحدید، 211/16)
**********************************************************************************
1. ایام شهادت جانسوز حضرت زهرا(س) و رحلت فرزند پاکش امام خمینی(ره) رو تسلیت می گم.
از خدا می خوام که بتونیم ادامه دهنده ی راهشون باشیم.
با خودم فکر می کنم حضرت زهرا(س) الگوی ماست. اما انگار این روزها این موضوع فقط یه شعاره و بس! کاش بتونیم باعث سرافرازی ایشون باشیم، نه مایه ی آزار و....
2. هر سال در چنین روزهایی، فقط چند روز تعطیلی پشت سرهم، برای من جلب توجه می کرد و احتمالاً سفر کوتاهی که می رفتیم. همین و بس.
اما ایام تعطیلات خرداد ماه امسال، بی نهایت متفاوت و به یاد ماندنی بود....بی نهایت غافلگیر کننده و شیرین!
انگار هنوز باورم نمی شود که....
هنوز یک هفته نگذشته که با منصوره جون رفتیم حرم حضرت معصومه(س) و خیلی دلم شکست.... از ته دل آرزو کردم هر کسی که آرزوی زیارت فاطمه ی ثانی(س) را دارد به زودی زائرش شود، به زودی!
خودش که هیچ، خود من هم باور نمی کردم به این زودی و در اوج ناباوری، بانوی مهربان، اخت الرضا، دعوتنامه ی «آبجی سمیه»ی نازنینم رو امضا کنه و .....
سمیه جونم زیارتت قبول عزیزم. امیدوارم دفعه بعد که انشاءالله خیلی دیر نیست، باز هم مهمون مهربانان مهمان نواز شهر ما بشی و البته ما هم افتخار میزبانی تو رو پیدا کنیم.
3. یادمان باشد که خدا و متعلقاتش را با مقیاس محدود خودمان قیاس نکنیم. خدا برتر از وصف و وهم است.
(امام باقر(ع) فرمودند: مورچه می پندارد که خدا هم دو شاخک دارد!)
یا حق
به نام خدا
۱. سلام به دوستان خوبم. چه خبرااااااااااااا؟؟؟؟
بنده که روز دششششششششوااااار انتخاب واحد رو گذروندم
و می رم درس بخونم. دعام کنید.![]()
۲. می گفت: من لباسای مهمونی مو زیاد نمی شورم!!!!!
اگر هم بخوام خیلی فعالیت کنم بهش ادکلن می زنم!!!![]()
![]()
![]()
اما امروز من می گم: دیگه لازم نیست ادکلن خرج کنید. از این به بعد لباسا رو بار شیر بشورید، بله،شیر!!!!
چون یارانه ی پودر لباسشویی از این به بعد به شیر تعلق می گیره!!!!!!![]()
![]()
![]()
همون شیرهایی که با آب قاطیه و بیشتر به شیر خشک شبیهه!
به خاطر همینه که پودر لباسشویی هم بعد از بنزین و سکه بهارآزادی و برنج! تبدیل شد به کالا و جنسی نایاب!
کالای بعدی که بازار سیاه پیدا می کنه، چیه به نظرت؟؟؟؟؟؟![]()
![]()
![]()
* من به شخصه اگر به جای عموم مردم بودم اون کالاها رو نمی خریدم. اما چون مردم بیشتر حمله می کنن واسه خرید، وضع اینی می شه که می بینیم!!! وخیییییم....ضخیم!!!
همین
یا حق![]()
بار دلتنگـي تو بستـــي ديگـه وقت رفتنـــه
داري مي ري و فقط خاطـره هات سهـم منه
دلم از حادثه خونه چشام از خاطــــره خيس
دوست داري برو ولي نامــه برامن بنـــويس
به تو مي رسم اگه مــــوج مسافــــــر بذاره
اگه دلبستگــي هام لحظه ي آخِــــــر بذاره
به تو مي رسم به تو پولك نقره كوب مـــاه
به تو مي رسم به تو طـلاي اين شـــب سيــاه
به تو مي رسم به چشـــم انتظـــاري كه داري
به تو مي رســم به آغــوش بهــاري كه داري
به تو كه آيينــه ها محــو تماشـات مي شـدن
شبـاي تيره چراغـــوني چشمــــات مي شـدن
مي توني دل بكنـــي تا تـه دنيـــــــا برســـي
امروزُ رهـــــــا كني تا خــود فــــردا برسـي
مي توني همسفـــر خاطره هاي بـــــد باشـــي
مي توني راه رسيــــدن به شبُ بلــــد باشــــي
مي توني تو چار ديـــــوار غربت دنيــــــا بري
مي توني هر جا بمونـي مي تونــي هر جـــا بري
اما هرگــــــــز نمي تونــــي غمُ تنهــــا بـذاري
تو مسافـــري نه اينكــــه غربتُ جــــــا بــذاري
خاطــــره هر جا كه باشــي بازم اينجـــا مي مونه
تا ابد غصــه ي غربت تو دلت جـــا مي مـــــونه
********************************************
عاشق شعري كه نوشتم، هستم! به خصوص كه مجيد اخشابي اونو خونده....
********************************************

هو
۱. بسم الله الرحمن الرحيم....در خونه رو كه باز مي كنم چشمم به آب روشن مي شه.خانم همسايه داره آب و جارو مي كنه. ولي روشني زياد طول نمي كشه. چون يه ماشين مياد و از تو حوضچه وسط كوچه رد مي شه.... يكي بياد لباساي منو بشورهههههه!![]()
۲. سوار تاكسي مي شم. صداي ضبطش خيلي زياده. به مقصد مي رسم:خيلي ممنون... پياده مي شم. ولي نمي شنوه. كهولت سن هم مزيد بر صداي آواز شده! اين بار داد مي زنم: خيلييييييييي ممنون. پياده مي شم! آخيييييييش....بالاخره شنيد. پياده شدم و....![]()
۳. توي گرماي هواي بعد از ظهر برمي گردم خونه. در رو كه باز مي كنم انگار فاز خواب مغزم افتتاح مي شه. دلم مي خواد همون جا، توي پاركينگ با لباسام بخوابم! كسي خونه نيست. آبي به سر و روم مي زنم و يه چيزي مي خورم ولالا.....![]()
۴. صداي حضور اهالي منزل خوابم رو مي كُشه. بيدار مي شم. ولي دلم نمي خواد چشامو باز كنم. بازم شبكه ۳داره فوتبال پخش مي كنه. از صداي گوشخراش گزارشگر حالم بد مي شه، انقدر كه مي خوام با سر برم تو ديوار.....![]()
۵. شام حاضره. مامان احضارم مي كنه. از اتاق مي رم بيرون و سلام مي دم. بابا يه جوري نگام مي كنه انگار كه تاحالا منو نديده! ميگه:عليك سلام. رسيدن به خير! پارسال دوست،امسال آشنا! ازش خجالت مي كشم. يادم به حرف خواهرم مي افته كه مي گفت:"تو در طول هفته از صبح تا غروب كه دانشگاهي. وقتي هم كه مياي خونه، ياخسته اي و خوابت مياد يا سرت تو درساته يا پاي كامپيوتري يا تلفن! اين كه نشد كه.... اصلامي دوني چقدر دلم برات تنگ شده؟!" ..... طفلي حق داشت. من گم شده بودم در روزمرگي هايم! شايد اصلا بابا هم مي خواست همينو بگه!![]()
۶. مي گفت:من دختر اول خانواده بودم و هميشه دلم مي خواست يه خواهر بزرگتر داشتم كه باهاش حرفامو بزنم. ولي نداشتم و هميشه مي خواستم كه داشته باشم. حالا خواهر كوچيكم دلش مي خواد با من حرفاشو بزنه و من سنگ صبور و همرازش باشم.ولي من حوصله شو ندارم كه باهاش حرف بزنم.....![]()
گفتم: ولي من بر عكس تو، چند وقتيه كه هر روز مدتي رو به اطرافيانم و حرفا و دردودلاشون اختصاص دادم و به نوعي سنگ صبورشون هستم..... خيلي لذت بخشه. امتحان كن!![]()
![]()

«بسم الله»
یابن الحسن أین استقرّت بک النوی...
مولایم! نبض زمین و زمان در سینه تو می تپد. افلاک از شهاب تا خورشید دل به چشم شهلای تو خوش کرده اند. کهکشان ها در سفر خویش، پای تخت تو بار می نهند... ولی این ها را چرا کسی با آدمیان نمی گوید؟
مهدی جان! چقدر در میان ما غریبی و ما انگار خفته ایم... انگار مرده ایم... و تو انگار که رفته ای به بیابان بی کسی و شاید از ما گسسته ای!
اما نه... هرگز! این ما هستیم که تو را از شهر دل خویش تبعید کرده ایم.
سالهاست که در پی تو فریاد می زنیم: أین بقیة الله التی لا تخلوا من العترة الهادیة... أین... أین...
و غافل از آنیم که تو همسایه دیوار به دیوار خانه دل مایی!
مهدیا! تو نه دوری و نه آمدنت دیر است.... تو زودتر از انتظاری.
انّهم یرونه بعیداً و نراه قریباً. آنان دورش می بینند و ما نزدیک می بینیم.«معارج/۶-۷»
.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.::.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.
اگر دلهاي شيعيان ما در وفاكردن به پيمانشان يكي بود هرگز سعادت ملاقات ما از آنان به تأخير نمي افتاد، بلكه سعادت ديدار ما باشناخت و صداقت براي آنان زود به دست مي آمد. چيزي جز كارهاي ناشايست آنان، ما را از ايشان محبوس نمي سازد.(امام مهدي «عج» - بحار ۵۳ . ۱۷۷)

اين مطلب يكي از كامنتام بوده و چون بايد انتشار بدم، توي پست جديد نوشتم.
بسم الله![]()
![]()
***********************************************
بسم رب المهدی ارواحنا الفداه
سلام بر مهدی فاطمه، سلام بر منتظران حضرتش
« طرح ۱۲۰ روز انس با قرآن کریم تا روز میلاد مهدی موعود (عج) نذر مهدی موعود(عج) »
این طرح سه ساله که در اینترنت اجرا میشه و امسال به امید خدا سال چهارم اجرای این طرح است. دوستانی که قبلا در طرح شرکت داشتند که مطلع هستند برای کسانی که با این طرح نا آشنا هستند توضیح می دم:
طرح بدین نحو هست که از ۱۲۰ روز مانده به نيمه ي شعبان هریک از اعضا هر روز يک حزب از قرآن کريم را مي خواند( به نيت شادي آقا و تعجيل در ظهور) و روز بعد حزب بعد و همین طور تا ۱۲۰ روز بعد
علاوه بر اينکه در هر روز يک يا چند بار ختم گروهي مي شد خود شخص هم بعد از ۱۲۰ روز يک بار قرآن کريم رو ختم مي کرد و روز آخر يا همان روز ۱۲۰ ام روز نيمه ي شعبان بود و خيلي کار زيبايي بود
اين انس ۱۲۰ روزه با قرآن آن هم به نيت تعجيل در ظهور عالي بود و هزاران برکت داشت
امسال این طرح از روز اول اردیبهشت ماه شروع میشه و روز یکشنبه ۲۷ مردادماه یا همان نیمه شعبان روز میلاد امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف با ختم همراه با تامل ۱۲۰ روزه ی قرآن به پایان می رسه
خواندن یک حزب حدودا یک ربع وقت می گیره و مطمئنم که همه ی ما می تونیم روزانه حدود یک ربع ساعت برای با تامل خواندن کتاب آسمانی مان وقت بگزاریم
در صورت تمایل به شرکت در این طرح به ایدی زیر ایمیل بزنید تا حزب مربوط به شما برایتان مشخص و جدول حزب ها برایتان ارسال شود.
baraye_abasaleh@yahoo.com
برای کسب اطلاعات بیشتر می تونید به یکی از این دو وبلاگ مراجعه کنید:
http://www.mongee.blogsky.com/
http://dar-mahzare-noor.blogfa.com
التماس دعای فرج
به امید ظهور
.jpg)
![]()
![]()
![]()
بسم الله الرحمن الرحیم
یا مقلب القلوب و الابصار یا مدبر اللیل و النهار یا محول الحول و الاحوال
حول حالنا الی احسن الحال
***
مهر دل ما مدام تقدیم شما
عمری که شود به کام تقدیم شما
پیدا نشد عیدانه که در شأن شماست
تبریک و گل و سلام تقدیم شما
1. سال نو مبارک. امیدوارم که همیشه بهاری و سرسبز باشید و البته مراقب زبانهای سرخ، که سرِ سبزتان بر باد نرود.
2. سال 1386 با خاطرات تلخ و شیرین از بین ما رفت و جای خود را به مسافر 1387 داد. سال قدیم برای من به نوعی سعل ممتنع بود و از نظر مادی و معنوی تحولات جالبی را از سر گذراندم که مهمترین تحول مادی و فیزیکی آن شاید همین نقل مکان به منزل جدید بود. آآآآآآآآآآآخ کمرم! تازه از شر چیدمان و نظافت منزل نو تا حدی رها شده ایم. امیدوارم در سال جدید همه مستأجران و بی خانمان ها به سر منزل برسند. آمین. تحول روحی و معنوی هم شاید در دو سفر به یاد ماندنی که داشتم خلاصه شود و البته حسرت دو سفر که محقق نشد.
3. حالا که زحمت کشیدید و تا اینجا تشریف آوردید، درست نیست که من بزرگتر!!! بهتون عیدی ندم. لهذا به عنوان عیدی چند نکته رو یاد آور می شم.(قبلاً اینها رو به خودم گفتم و به همین دلیل افعال به صیغه دوم شخص جمع هستند!!!!)
دوستان و بازدیدکنندگان عزیز، در سال 1387 :
الف) همواره خونسرد باشید و آستانه تحمل خود را بالا ببرید و زیاد به حرف مردم توجه نکنید. چون فکر می کنم حکایت ما و مردم حکایت آن مرد و پسرش و قاطرشان است که حتماً شنیده اید.
ب) همیشه به حرف بزرگتر ها و با تجربه ها گوش کنید. به قول مرحوم قیصر:
هر چه باشد او گل است...گل یکی دو پیرهن بیشتر ز غنچه پاره کرده است.
4. سطح مطالعه تون رو بالا ببرید. در هر زمینه ای باشه خوبه. حداقل این فایده رو داره که از اغلاط املایی و انشایی در سطح وبلاگ نویسی، جزوه نویسی، نامه نویسی و ..... کم می کنه.
5. سعی کنید با توجه به وضع کنونی جامعه منش و رفتاری شبیه ژاپنی ها یا همان اصفهانی های خودمون رو داشته باشید.
6. امّا کنکوری ها: جز در مواقع ضروری و حیاتی به کلاس کنکور نروید و انرژی خود را به نحو صحیح استفاده کنید. از ما گفتن.
همچنین تلویزیون و کامپیوتر و موبایل را ترک کنید تا با رتبه خوبی در کنکور پیروز شوید.
با شما بودماااااااااا.... پاشو برو سر درست بچه! اگه قبول نشی من مقصر نیستم.
اگرم قبول شدی هزینه مشاوره منو بپرداز. البته ارزون حساب می کنم مشتری بشید.
7. نکته آخر اینکه از کسی ناراحتی و کینه به دل نگیرید تا آسوده باشید. مثل من!
دعایم کنید. دعایتان می کنم.
یا حق
ارادتمند شما گرامیان
صاحبدل بیدل
به نام خدا
۱. سلام. قصد نداشتم امسال واسه تولد خودم پست بزنم. ولي الان ديگه به خاطر جبران محبت دوستان خوبم هم كه شده چند خطي مي نويسم.![]()
از همممممممممممممه ي اون عزيزاني كه با پست توي وبلاگ(آبجي سميه جوووووونم) و كامنت و sms و نامه و تلفن تولدم رو بهم تبريك گفتن، به توان N تا ممنوووووووووووووونم. اميدوارم بتونم جبران كنم و البته دوست خوبي براشون باشم. (ناگفته نماند كه بعضي ها هم براشون مهم نبود كه تولدمه و به روي خودشون نياوردند.)![]()
۲. امسال روز تولدم مصادف شد با اعزام بچه هاي دانشگاه به اردوي راهيان نور. من خيليييييييييي دلم سوخت. چون تو قرعه كشي اسمم در نيومد. اگه مي شد برم، بهترين كادوي تولدم رو از خدا و شهدا گرفته بودم. حييييييييييييف كه نشد.![]()
۳. اگر اين روزها در خبرها شنيديد كه در آستانه سال نو اجناس مصرفي افزايش قيمت ندارند، در صحت اين خبر شك نكنيد. چون از حدود دو ماه مانده به آخر سال هر وقت رفتيم خريد، فاكتور رو كه مشاهده مي فرموديم، تمام اجناس نسبت به نوبت قبل افزايش قيمت داشتند. در نتيجه در آستانه سال نو افزايش قيمت وجود ندارد.......
كف مرتب بزن به افتخار متوليان اقتصاديييييييييييييي.......شله......شله!!!!!!!!!!!!!![]()
![]()
![]()
۴. نداريم.
يا حق
سلام بر همه دوستان خوبم. انشاءالله كه روزها و لحظات خوب و خوشي داشته باشيد.(مث گوينده هاي راديو نوشتم!)![]()
امروز اولين جشن تولد وبلاگمه....![]()
توي اين يك ساله باخيلي از آدماي نازنين ودوست داشتني آشنا شدم و خيلي چيزا ازشون ياد گرفتم و گاهي هم نكته اي رو بهشون گوشزد كردم.
اونا هم هميشه ياور من بودند و حمايتم كردند. مديونشان هستم.![]()
![]()
بچه هاي غير وبي يا بودن وبلاگ هم نيز هم...... از اون ها هم ممنووووووووووونم. ايشالا تلافي مي كنم براشون![]()
![]()
توي اين يك ساله هر خوبي يا احتمالاً بدي از بنده ديديد حلال كنيد. من هم شما را بحل مي نمايم! به خصوص آنهايي را كه جنبه كامنت زدن نداشتند و به جاي كامنت، گند زدند.....(از دوستان خوبم به خاطر اين جمله عذر مي خواهم.)
ديگر عرضي نيست.... حالا هي گير بده به طول!![]()
![]()
و .... همين![]()
راستي من مي دونم واسه چي وب زدم..... چون دوستاي خوبم (كه الان اكثراً اسماشون اول پيوندهام هست) دوست داشتند من وبلاگ داشته باشم و دوست داشتن آنها برايم دليل مي شد.
حالا.... همين![]()
برای تو می نویسم.... برای تو که مثل هیچ کس نیستی!
امروز برای اولین و آخرین بار می خوام اعتراف کنم.... اعترافی که همه چیز رو بین ما تموم می کنه.... هر چند که از نظر تو چیزی بین ما نبوده که حالا بخواد تموم بشه.
بذار از اولش برات بگم....
از اون وقتی که شیفته ی نگاهت شدم....
از اون روزایی که هر وقت چشمام به چشمات می افـتاد، جوری رفتار می کردی که یعنی سرت شلوغه و منو ندیدی.... به روی خودت نمی آوردی و با چند نفر مثل خودت به راهت ادامه می دادی.... نمی دونی که اون لحظه ها چه حالی داشتم! تو با دست پس می زدی و با پا پیش می کشیدی.... هیچ وقت یادم نمی ره که خونتون در همسایگی ما بود و هر وقت که می اومدی از تو کوچه رد بشی با صدای بلند حرف می زدی تا ابراز وجود کنی برام.... چقدر تو اون لحظه ها دلم می خواست بیام و ببینمت! ولی افسوس که تو نمی خواستی! نمی دونم با خودت چی فکر می کردی.... نکنه خیال می کردی.... (صبر کن حرفم تموم شه، بعد تو حرف بزن!) نکنه خیال می کردی از سر ناچاری بهت رو آورده بودم؟ نه! اصلاً.... اگه می خواستم دیگری رو به جای تو انتخاب کنم می تونستم.... خودت می دونی که می تونستم. پس بیخود قیافه نگیر. من تو چشای تو چیزی دیدم که برام تازگی داشت و تا اون موقع تو چشم هیچ آدمی ندیده بودم. اصلاً شاید خودتم اینو می دونستی و واسه همین بود که هیچ وقت نگاهم نمی کردی.
هر چی بود گذشت.... منم دیگه اصراری ندارم که تحویلم بگیری و باهام حرف بزنی و هی میومیو کنی. اینارو بهت گفتم که از این به بعد با دید درستی به اطرافت نگاه کنی و در مورد بقیه مطابق میل خودت، فکر و قضاوت نکنی.
اینقدر تو چشای من زل نزن.... دیگه حرفی ندارم.... می تونی بری.
به نام خداي مهربانم
سلام به دوستان مهربان و باوفاي خودم.احوالات چه طوره؟
ببخشيد كه دير مي آپم. تازه از دغدغه ترم قبل و نمره ها و حذف و اضافه خلاص شدم. دعام كنيد.
هر چند كه پست قبلي رو خيليييييييييييييييييييييييييييييييييييييييي به توان N دوستش دارم، ولي خوب...... مي آپم!
مي دونيد..... چند وقتيه كه دارم به يه تضادهايي بين آدما و عمق اين تضادها فكر مي كنم.
مثلاً:
بعضي ها افتخار مي كنند به اينكه توي اين دنياي وانفساه مي تونن سه سوته سر ملتو شيره بمالن و با خالي بندي و كلك كاراشونو پيش ببرن!
بعضي ها افتخار مي كنند به اينكه در تمام زندگي تنها صدق و راستي همراهشون بوده.
بعضي ها افتخار مي كنند به اينكه بدون هيچ زحمتي هر چي بخوان براشون فراهمه!
بعضي ها افتخار مي كنند به اينكه حتي نتيجه زحمات خودشون رو هم با قناعت و دقت استفاده مي كنن.
بعضي ها افتخار مي كنند به اينكه در تمام زندگي خودشون تك و تنها و بدون زير پا گذاشتن غرور و بدون مشورت و كمك گرفتن از كسي كاراشونو پيش مي برن!
بعضي ها افتخار مي كنند به اينكه خدا دوستاي صادق و سالمي بهشون داده كه مي تونن بهشون اعتماد كنن و بهترين راه ها رو انتخاب كنن.
بعضي ها افتخار مي كنند به اينكه شب امتحاني هستند و بدون درس خوندن نمره مي گيرن!
بعضي ها افتخار مي كنند به اينكه هر لحظه از زندگي شون رو واسه ياد گرفتن حتي يك كلمه صرف كنن.
بعضي ها افتخار مي كنند به اينكه هر روز مدرن تر و باكلاس تر مي شن و خدا رو بيشتر فراموش مي كنن!
بعضي ها افتخار مي كنند به اينكه بنده ي خدا هستند و فقط براي اون سجده مي كنن.
بعضي ها افتخار مي كنن به اينكه هر روز مشتري ها...... يعني طرفدارهاي بيشتري واسه .....واسه مثلاً جزوه هاشون پيدا مي شه و هر روز بايد نظرات بيشتري رو به خودشون جلب كنن!
بعضي ها افتخار مي كنند به اينكه وقار و متانتشون رو با هيچ نگاه و توجه و تبرجي عوض نمي كنن.
بعضي ها افتخار مي كنند به اينكه هر روز از خودبيگانه تر و بي هويت تر بشن!
بعضي ها افتخار مي كنند به اينكه به هويت و اصالت خودشون پايبند باشند و فراموش نكنن ريشه شون تو كدوم خاكه.
راستي تو به چي افتخار مي كني؟؟؟

به تو ......
كه خود مي داني كيستي!
باز ديشب خواب مي ديدم تو را
با تمام شوق بوسيدم تو را
از تپش هاي دل پر شور و
اضطراب، آن لحظه پرسيدم تو را...

به نام خدا
۱. سلام عزيزانم. خوبيد؟ باسرماي هوا چه مي كنيد؟ سرما خورده ام......
۲. يه مطلب جالب:
بعد از شونصد سال كه از بارش برف گذشته استاندار محترم ما گفته همه مردم جمعه بسيج بشن واسه جمع كردن برف خبابونا و كوچه ها!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
بهش مي گم كه مگه شهردار به رحمت خدا رفته كه مردم اين كارا رو انجام بدن؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
در ضمن وزير محترم كشور هم مخاطب من هستند و بايد بدونن به جز انتخابات كاراي مهمتري هم هست كه فوري تره و بايد سريع تر بهش پرداخته بشه.(مثل نظارت بر كار استانداران و شهرداران)!!!!!!!!!!!!!!
شما چي مي گيد؟

به نام خدا
سلام دوستان.
فرارسيدن ايام محرم و سوگواري آقا امام حسين(ع) تسليت باد.
رفتيم خونه جديد. خدا رو شكر.
بابا به خدااااااااااااااااا امتحانام كنسل نشده....... درس دارم.
از لطف همه تون ممنونم. شرمنده....
موفق باشيد
راستي تو عزاداري ها منو يادتون نره هااااااااااااا
يا حق
5.jpg)
به نام خدا
۱. سلام به بروبچز درسخون و درس نخون. حال همگي خوبه؟ خدا رو شكر.
ولادت امام هادي(ع) رو تبريك مي گم. همچنين پيشاپيش عيد بزرگ غدير رو.
ما ديگه كم كم داريم مي ريم واسه امتحانات آماده بشيم. هر خوبي {يا احتمالاً بدي} از ما ديديد حلال كنيد.
يه وقت نفرين نكنيد امتحانامو بد بدم!
(آخه من خودم اهل نفرين كردن نيستم. قابل توجه بعضي ها!!!)
ضمناً در دوره امتحانات به يك عدد (Alt + Ctrl + Delete) براي مواقع اضطراري
نيازمندم. هر كي حاضره بسم الله!
۲. آخر هفته احتمالاً اسباب كشي داريم به خونه جديدمون. آآآآآآآآآآخ كه چه سخته! دعوت مي كنم تشريف بياريد خونه مباركي!
۳. از دوستان وبي خودم به خصوص ( آبجي سميه - فاطمه محكم - پاييز - شيما - همسايه كربلا ) ممنونم. گاهي اگر فرصتي شد يه سري به ما بزنيد. افتاد؟؟؟؟؟ ![]()
![]()
![]()
۴. همين.
آهان راستي....سادات عيدي ما رو فراموش نكنند.
يا حق
.jpg)
با تو هستم مادر.....گوش کن درد مرا !
عوض تک تک ساعت هایی که دلم تشنة یک جرعه ز لبخند تو بود
و به جای همة ثانیه هایی که نبودی با من
گوش کن حرف مرا !
آن زمانی که هنوز
کودکی خُرد بُدَم
گاه گاه از تو سؤالی کردم
همه تنها گفتند:
« مادر مهر تو را
زاد و پرورد و سپس مُرد و دگر هیچ .... همین ! »
این جواب مبهم
خسته ام کرد و من
با خودم عهد نمودم که دگر از تو سؤالی نکنم !
هر کجا یک کودک
گاه دلتنگی و رنج
مادر خویش به یاری طلبید
و بلافاصله مادر به سوی بچه دوید
اشک هایم لغزید
چشم های ترِ من آهسته
ناظر و محو تماشای فداکاری آن مادر بود !
بشنو ای قصة شیرین تمام عمرم:
کودک تنهایت
آن جگرگوشة بازیگوشت
هر زمان طفلی دید
که در آغوش صمیمی و رئوف مادر ، غرق شادی و خوشی بود
دلش می لرزید....
روی می کرد سوی گنبد مینای کبود
و چنین نغمة دلتنگی خود را بر تمام افلاک بازخوانی می کرد:
های خورشید.... ستاره ..... به دلم آگه باش !
من به جای همة آنچه که اکنون دارم
مادری می خواهم که پناهم باشد......سنگ صبورم باشد.........
ای دریغ و افسوس!
بر دل نازک من
آرزوی مهرت
ماند تا آرزوهایم همگی کهنه شوند !
حال اگر می بینی سر خاک تو نشستم مادر
از سر دلتنگی است.....
گوش کن درد مرا !

نزديكترين نقطه به خدا جاي دوري نيست. نزديكترين مكان به خدا، جایی است که حضورش را درست در قلبم حس مي كنم! آنقدر نزديك است كه نفسم از شوق و التهاب بند مي آيد. آنقدر هيجان انگيز است كه با هـيچ تجـربه اي قابـل مقايسه نيست. تجربه اي كه بايد طعمش را چشيد. اغلب درست همان لحظه اي كه مي پندارم در برهوت تنها مانده ام... درسـت همان جا كه دلم سخت مي خواهد با کسی حرف بزند... همان لحظه نوراني كه از شوق اين معجزه دلم مي خواهد تا آخر دنيا از ته دل و با تمام وجود، اشك شوقم را تا آخرين ذره وجود ببارم. نزديكترين لحظه به خدا مي تواند در دل تاريك ترين شب عمرم رخ دهد يا در اوج بزرگترين شادي دلخواسته ام. مي تواند درست همين حالا باشد و زيباترين وقتي كه مي تواند پيش بيايد، همان دمي كه برايش هيچ بهانه اي ندارم... جايي كه دلم براي تو تنگ است! زيباترين لحظه عمر و هيجان انگيزترين دم حيات همان لحظه با شكوهي است که با چشم هاي خودم خدا را مي بينم... درست همان لحظه ای كه مي بينم او با همه عظمت بيكرانش درقلب كوچكم جا شده است. آن لحظه كه مي بينم آنقدر اين قلب حقيرم ارزشمند شده است كه خدا با همه عظمت بيكرانش آن را لايق شمرده و برگزيده است.


انگار همين ديروز بود كه در كمال بهت و ناباوري اشك مي ريختيم و نمي دانستيم كه بايد نفرين كنيم بر سفر يا بر قضا و قدر!
انگار همين ديروز بود كه همزاد پنداري مي كرديم و خودمان را به جاي آن بچه هاي معصوم كه داغدار شده بودند مي گذاشتيم كه حالا سقوط C-130 زخم خورده و غمگينشان ساخته بود.........
آهسته و بی صدا به راه افتاد/ در سکوتی که دل سنگ از آن می لرزید/ گام ها از پی هم برمی داشت / و حیرت را می شد در نگاهش دید... فهمید!/
و سرما و سیاهی و سکوت و سهم / چهار هم پیمان جنگل / سوی او در رزم بودند!/ دلش اما چه گرم و مطمئن/ با آن همه زخم و جراحت/ چون همیشه یاریش می کرد در سرمای جنگل./
و تنهایی می افزود بر ترس رسیدن/ بی کس وتنها رسیدن!/ گام ها را از پی هم می گذاشت / آهسته آهسته/ اما هنوز شاید / تنها رفتن/ تنها رسیدن/ تنها نشستن در کنار ساحل خاموش را باور نمی کرد./
چشم ها را باز کرد/ خودش را یافت روی ساحل خاموش/ برایش دل گزا و سخت بود / تنها به سر بردن در آن میعادگاه / آنجا که یک عمر برایش زندگی بود!/ و او اکنون سراپا بهت و حیرت/ بر شن های ساحل گام می زد!/
یاد آن روز افتاد / که دلش لرزید/ زان پس اما مطمئن شد / تا ابد بی شک و بی تردید..../
گمان می کرد دور از دست تقدیر/ تا ابد بی تلخی و تشویش / زندگی همواره بر وفق مراد اوست..../
یاد آن روز افتاد / که نمی دانست دست سرد تقدیر/ سایه ای روی سرش انداخته / و کم از یکسال دیگر / دل شکسته / خسته جانش را می رساند بر لب دریا/ با هزاران اشک و اندوه..../
یادش آمد آن همه شور و تماشا/ آن همه راز مگو در گوش جان/ هان... کجا رفت آن همه امیّد/ چه شد پیمان مهر ماه مه رویان؟ چه شد؟/ رو به دریا کرد... از دریا بپرسد / موج های وحشی دریا به سویش گام برمی داشت با فریاد/
طاقتش از دست دریا طاق بود/ آنقدر فریاد زد/ آنقدر آن ناله های جانفزا را بر سر دریا کشید/ که دگر نایی برای نای مجروحش نماند/ گام های خسته و افسرده اش را / بر سر امواج نحس و ظالم دریا/
ـ که دلدارش درون کامشان از دست رفت ـ / می زد و چشمان خیسش را به دریا دوخت ناگه!/
آه... موج وحشی دریا که چنگالش به دیواری شنی در ساحل خاموش می زد تا نمیرد/ آن وجود خسته و افسرده را/ می خواند سوی خود.../
اندکی بگذشت.../ اما خسته جان از راه دریا برنگشت!/
موج ها ـ آرام و سنگین ـ گرم تشییع جنازه سوی آن دلدار بودند...
به نام خدا
سلام.
سرم خيلييييييييييي شلوغه اين روزا. كليييييييييييي درس دارم. ولي شما به ما سر بزنيد رفقاي بامرام. ممنون.
چند تا كتاب معرفي مي كنم كه بخريد:
۱. كيمياي محبت(يادنامه مرحوم شيخ رجبعلي خياط) - محمدي ري شهري.
۲. استاد عشق (زندگينامه پروفسور حسابي) - ايرج حسابي.
۳. نظام قضايي عصر صفوي - نوشته ويلم فلور - ترجمه حسن زنديه.
۴. رسول ترك ، ازاد شده امام حسين (ع) - محمد حسن سيف اللهي.
و......
كتاب خوب داشتيد معرفي كنيد.
يا حق![]()

